شهید احمدرضا باباصفری

تصویر پروفایل شهید احمدرضا باباصفری

نام پدر: علی
تاریخ تولد: 1347
محل تولد: اصفهان
شغل: محصل
یگان اعزام کننده: بسیج
تاریخ شهادت: 65/10/4
محل شهادت: ام‌الرصاص
زیارتگاه: گلزار شهدای شهر رهنان

در تاریخ 47/5/4 در خانواده‌ای مذهبی دیده به جهان گشود. تحصیلات خود را تا اواخر دبیرستان ادامه داد و طبق گفته‌ی امام مبنی بر شرکت در جبهه به بسیج منطقه رفت و آموزش نظامی لازم را دید و در تیرماه 1365 در سن 19 سالگی به جبهه اعزام شد. او در عملیات کربلای 4 شرکت نمود. احمدرضا تلاوت قرآن مجید را برای خود لازم شمرده و خود را از قرآن جدا نمی‌دید و همیشه با وضو بود. شهید با خدایش پیمان بسته بود که تا پایان راه را ادامه دهد و بر پیمان خویش استوار ماند و سرانجام در تاریخ 65/10/4 در عملیات کربلای 4 جام شهادت را نوشید.

شهید با احترام و خوش‌رویی با دیگران برخورد می‌کرد. اوقات فراغت را به خواندن کتاب‌های دینی می گذراند و به صله‌ی رحم می‌پرداخت. او روحیه‌ای بشاش داشت و هیچ موقع احساس ضعف و ناامیدی نمی‌کرد. او غالب اوقات به کمک پدرش می‌رفت.

شهید می‌گوید اگر می‌خواهید بعد از شهادتم برای من گریه کنید به خاطر امام حسین(علیه‌السلام) که در روز عاشورا حماسه‌ها آفریدند و جنگیدند و شهید شدند گریه کنید، زیرا جنگ‌ها را آنان کردند و ما هم از آنان درس چگونه جنگیدن، شهادت، شهامت و شجاعت را آموختیم.

مشاهده وصیتنامه شهید

وصیتنامه شهید احمدرضا باباصفری

بسم الله الرحمن الرحیم
وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ (سوره آل‌عمران آیه 169)
آنان‌که در راه خدا کشته می‌شوند مرده مپندارید بلکه آنان زنده‌اند و نزد خدا متنعم هستند.

خدایا، ما با تو پیمان بسته بودیم که تا پایان راه برویم و بر پیمان خویش همچنان استوار ماندیم، خدایا می‌دانی که چه می‌کشیم، می‌دانی همچون شمع می‌سوزیم امام از مردن نمی‌هراسیم، اما می‌ترسیم بعد از ما ایمان را سر ببرند و اگر بسوزیم هم که روشنایی می‌رود و جای خود را دوباره به شب می‌دهد پس چه باید بکنیم؟
خدایا، دردمندم خسته شده‌ام، نالانم، روحم از شدت درد فریاد می‌کشد، دیگر هیچ آرزویی ندارم، پس ای خدا تو را به چهارده معصوم(علیهم‌السلام) قسمت می‌دهم مرا به مقربین درگاهت نزدیک فرما.

خدایا، معشوقا، ضعیف و ناتوانم. تحمل عذاب‌های تو را ندارم، پس ای خدا مرا ببخش و از گناهانم درگذر، تو رحیم و کریم هستی.
ای مردم مبادا امام را تنها گذارید، مبادا بگذارید دل خانواده‌های شهدا را عده‌ای فرصت‌طلب و ضدانقلاب به درد آورند. همیشه پیرو فرمان امام امت باشید، نگذارید عده‌ای سودجو و منافقین خون شهیدانمان را پایمال کنند، دنباله‌رو راه شهدا باشید.

ای مردم مبادا با گرانی و مقداری کمبودی، خدای ناکرده کفر گوئید چون‌که خدا همه بندگان را امتحان می‌کند. ای برادران ای امت حزب‌الله نگذارید دشمنان انقلاب و دین و اماممان سوء استفاده کنند و با بی‌حجابی و بی بندوباری و فساد کشور را به راه کج بکشانند. خدا در قرآن می‌گوید که در هرکجایی (شهر و کشوری) در آن فساد و فحشاء زیاد شود مرگ‌های ناگهانی ومریضی و نابودی در آن جا می‌کشانیم.

و اما سخنی چند با شما خانواده‌ام:
ای پدرم باید با مشکلات و کمبودی ساخت، مبادا خدای ناکرده بخاطر کمبود چیزی بخواهید پرخاش کنید و مرتب ناشکری کنید. ای پدرو مادرم، ای برادران و ای خواهرانم و اما ای دوستانم مبادا معصیت کنید، به فکر آخرت هم باشید توشه‌ای برای سفر آخرت بردارید و جلوی معصیت‌ها را هم بگیرید.

ای مادر و ای خواهرانم سنگر شما حجاب شماست، ای برادرانم سنگر شما درس شما است. ای برادرم غلامرضا در درس بچه‌ها به آنان کمک کن و همچنین خودت درس بخوان تا آینده مملکت را درست کنید. ای پدر و مادرم می‌دانم فرزند خوب و دلسوز برای شما نبودم، پس ای پدر و مادرم شما مهربان و بخشنده‌اید در حق فرزندتان، ای پدر و ای مادرم مبادا با از دست دادن من گریه کنید زیرا اینکه خدا به شما امانتی داده و آن امانت را از شما گرفته، شماها که می‌خواهید گریه کنید به خاطر 72 یار امام که در عاشوار جنگیدند، به خاطر شهدای کربلا گریه کنید. زیرا اینکه جنگ‌ها را آنان کردند و ما هم از آنان آموختیم درس چگونه جنگیدن را و شهادت را و درس شهامت و شجاعت را.

برای من یکسال نماز بخوانید و 3 ماه هم روزه بگیرید و در تکیه شهدای رهنان مرا دفن کنید.
ای پدر و مادر، من آگاهانه رفتم، فهمیدم و رفتم، هدفم را شناختم و رفتم، می‌دانستم چکار می‌کنم. ای پدرم اگر بخواهی بدانی من چطور خود را شناختم، خدای خود را شناختم، باید به جبهه رفت. آنجا انسان همه چیز را می‌شناسد. خوب از تمامی اقوام، پدر و مادرم، دوستانم طلب حلالیت و بخشش می‌کنم و در ضمن از مقدار پولی که دارم 500 تومان رد مظالم بدهید و بقیه را هم نیم آن را به حساب 100 امام و نیم دیگر را به حساب جبهه واریز نمایید و همچنین من هرچیزهایی را که از کسی طلبکار می‌باشم آن را می‌بخشم.

مردن بهتر از ننگ است / چه جایی بهتر از سنگر
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم / موجیم که آسودگی ما عدم ماست
خدایا خدایا، تا انقلاب مهدی، خمینی را نگه دار.
ستاره‌ها که رفتند خورشید را نگه دار.
والسلام
احمدرضا باباصفری

احمدرضا شبی خواب شهید مرتضی شریفی (دایی شهید) را می‌بیند که با دوچرخه می‌رود، گفت: دایی جان بیا! کجا می‌روی؟! گفت: احمدجان آنجا که می روم خیلی خیلی خوب است تو هم زود بیا، زود بیا.
در ایام عزاداری شهادت شهید علیرضا باباصفری (پسرعموی احمدرضا)، احمدرضا خواب می‌بیند که علیرضا آمده و به احمدرضا می‌گوید: اینجایی که من هستم بسیار خوب است تو هم بیا.
برای آخرین باری که به مرخصی آمده بود 10 روز مرخصی داشت ولی دو روز بیشتر نماند. مادرش گفت که تو حالا چند روز دیگر وقت داری بمان. احمدرضا گفت: مادرجان من اینجا خواب ندارم. اینجا هستم ولی روح و دلم در جبهه است. احمدرضا همان روز رفت و دیگر برنگشت.

مشاهده گالری تصاویر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *