شهید مهدی سهرابی

تصویر پروفایل شهید مهدی سهرابی

نام پدر: مجتبی
تاریخ تولد: 1379/12/04
محل تولد: رهنان
شغل: پاسدار (هوافضای سپاه)
تاریخ شهادت: 1404/04/01
محل شهادت: پادگان شهید کاظمی
زیارتگاه: گلزار شهدای شهر رهنان

شهید مهدی سهرابی متولد چهارم اسفند سال ۱۳۷۹ در خانواده‌ای مذهبی در شهر شهیدان اصفهان و منطقه رهنان چشم به جهان گشود. تحصیلات خود را در مدارس معراج اندیشه، امام محمدباقر (علیه‌السلام) و صالحین طی نمود. سپس مدتی در دانشگاه آزاد واحد خوراسگان مشغول درس‌آموزی شد. با پذیرش در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، در نیروی هوا فضا لباس مقدس سبز پاسداری به تن نمود.
در بیست و هفتم اسفندماه سال ۱۴۰۰ مصادف با نیمه شعبان و ولادت با سعادت حضرت مهدی (عجل‌الله‌تعالی‌فرجه) ازدواج نمود. سرانجام مدت کوتاهی پس از مجاهدت در این لباس مقدس، در طی حمله ددمنشانه رژیم منحوس صهیونیستی در بیست و هفتم خرداد ماه ۱۴۰۴ در هنگام دفاع از میهن اسلامی مجروح شده و در سحرگاه یکم تیرماه روح بلندش به آسمان پرکشید.
پیکر پاک و مطهر شهید در سوم تیرماه بر دستان مردم انقلابی و شهید پرور رهنان تشییع و در گلزار شهدای این شهر به خاک سپرده شد.

شهید مهدی سهرابی در طی دوران دانش‌آموزی و دانشجویی، حضور مؤثری در اردوهای جهادی داشت. برخی فعالیت‌های جهادی ایشان در غالب گروه جهادی الزهرا (سلام‌الله‌علیها) اصفهان وابسته به بسیج دانشجویی دانشگاه آزاد اصفهان واحد خوراسگان صورت می‌گرفت.

شهید مهدی سهـرابی بسیار علاقه‌مند به حضرت امام حسن مجتبی (علیه‌السلام) بود. به قول معروف خیلی امام حسنی بود. بسیاری از تصاویر پروفایل اکانت‌های شبکه‌های اجتماعی ایشون ذکر یا حسن (علیه‌السلام) بود. با نوحه‌های امام حسن (علیه‌السلام) طور دیگری ارتباط می‌گرفت. حتی ذکری که روی لباس پاسداری‌اش نقش بسته بود، ذکر ” السلام علیک یا حسن بن علی (علیه‌‌السلام) ” بود.

خاطره‌ای از دوست جهادگر شهید مهدی سهرابی
آقا مهدی در گروه جهادی الزهرا دانشگاه آزاد اسلامی اصفهان بسیار پر تلاش بود. کم توقع بود. هر وقت بنده به عنوان مسئول گروه از ایشان جهت‌ شرکت در اردوی جهادی درخواستی داشتم هیچ گاه نه نگفتند. برای کمک به محرومان پیشگام بودند. خدایا به حق همان روزهایی که ما با این شهید عزیز در صف کمک به مردم نیازمند بودیم و شادی در چهره‌ی اهالی آن مناطق خستگی را از تنمان خارج می‌کرد عاقبت ما را ختم بخیر بنما و توفیق شهادت به ما عنایت فرما.

ورود مهدی به مباحث قرآنی از کودکی آغاز شد. مادرش او را از کودکی به آغوش می‌گرفت و به جلسات قرآنی می‌برد. این موضوع آنقدر ادامه داشت تا او عاشق این کار شود. در دوران نوجوانی و کودکی هم به همین صورت تحت حمایت خصوصاً مادرش بود. مدارسی هم که انتخاب می‌کردیم، به‌گونه‌ای انتخاب می‌شد که در همین مباحث دینی و اخلاقی باشد. انتخاب دبیرستانش هم به همین صورت و سبک و سیاق بود.
رفیق خیلی مهم است؛ خصوصاً رشد دینی نسل نوجوان و جوان با رفیق خوب تقویت می‌شود. این را ما در وجود ایشان می‌دیدیم که مرتب رشد پیدا می‌کرد.

مهدی در دانشگاه و قبل از مباحث استخدام در سپاه، خیلی سریع در مسئولیت‌های فرهنگی و بسیج دانشجویی فعالیت می‌کرد. آخرین مسئولیت او قبل از خروج از دانشگاه، مسئول بسیج دانشجویی دانشکده خود بود.
شهید مهدی ما کم توقع و پرکار بود. منتظر فراهم شدن امکانات نمی‌ماند و به هر ترتیبی که بود، با همان امکانات موجود برنامه‌ها را جفت و جور می‌کرد و اجرا می‌نمود.
از کودکی علاقه به مبتکر بودن داشت و خودمان حس می‌کردیم که علاقه دارد چیزی را اختراع کند. در موسسه فرهنگی که فعالیت داشت نیز همین‌طور بود. با کمترین امکاناتی که داشت، سعی می‌کرد صحنه را آماده کند. گاهی چند شب خانه نمی‌آمد و می‌گفت هیئت داریم و مراسم دو یا سه شب دیگر شروع می‌شود و ما شبانه‌روز کار می‌کنیم.

مهدی مقید به انجام واجبات در حدی بود که خداوند فرموده‌اند و در بحث مستحبات نیز همانطور که علما گفته بودند عمل می‌کرد.کار برای مردم و برای رضای خدا و اخلاص در کار، از ویژگی‌های بارز او بود. اگر کسی در فامیل یا میان دوستان کاری داشت، هیچ‌گاه نه نمی‌گفت. حتی اگر امروز نمی‌توانست، می‌گفت فردا انجام می‌دهم.

مهدی اهل احترام به پدر، مادر و بزرگ‌ترها بود. کاسب‌های محل هم می‌گفتند که هیچ‌گاه ایشان را ندیدند که رد شود و دست به سینه سلام و احوال‌پرسی نکند. از پارک کردن بی‌جای ماشین گرفته تا نگاه و حرف، او هیچ‌گاه اهل ظلم نبود و اصلاً اهل غیبت، تهمت و دروغ نبود.

در مسیر استخدام مهدی، سال اول به دلیل خیلی مختصری که چیزی هم نبود، رد شده بود. بعد از آن به ما و مادرش گفت که اگر شما رضایت دهید، این اتفاق بیفتد. او به مادرش تأکید می‌کرد که اگر شما رضایت بدهید، کار من حل می‌شود. آن سال گذشت و در سال بعد، که دوباره روند گزینش او شروع شد، خداروشکر این مشکل حل شد و جایی که خودش می‌خواست استخدام شود، پذیرفته شد. قطعاً رضایت قلبی پدر و مادر برای فرزند بسیار مهم است. باید به همه پدر و مادرها توصیه کرد که اولادشان را دعا کنند. اگر پدر و مادر با دل‌های صادق و در مسیر درست باشند، قطعاً فرزند نیز در همان مسیر قرار خواهد گرفت.

در نکات اخلاقی می‌گویند که یک فرزند نباید خیلی در چشمان پدر و مادر خیره شود. حتی وقتی حرف عادی می‌خواهد بزند، باید همین‌طور باشد. مهدی سعی می‌کرد اگر حرفی می‌زند، یک نگاه مختصر و سر به زیر داشته باشد. شاید ما به این نکات توجه نکنیم، اما این‌ها نکات اخلاقی مهمی هستند که لطف خدای متعال در آن‌ها نهفته است.

مهدی بسیار تواضع داشت و مدارا کردن از خصلت‌های بارز او بود. ممکن بود جایی حق با او باشد، اما نیاز بود که از حق خود بگذرد و با افراد مدارا کند. ممکن است آن فرد به هر دلیلی خیلی حواسش نباشد، اما مهدی همیشه در زندگی شخصی و اجتماعی‌اش این مدارا را داشت.
بچه‌های دانشجویی از او پرسیده بودند چرا به اینجا آمده و کار می‌کند. مهدی در پاسخ گفت: من آمدم برای تهذیب نفس. گفته بودند اینجا جایی است که نه امکاناتی دارد و نه چیزی، و در گرما این کار را می‌کنی. او در جواب گفته بود که کار را برای مردم انجام می‌دهد و دنبال خودسازی خودش است.

نحوه شهادتشان را خودشان انتخاب می‌کنند. فرزند ما هیچ وقت جلوی ما نمی‌گفت که آرزوی شهادت دارد. پدر و مادر زحمت بسیاری کشیدند و خداوند قطعاً حریمی برای پدر و مادر قائل است، به‌ویژه برای مادر. شاید در دل خود تصور می‌کرد که اگر این را بگوید، ممکن است اتفاقی نیفتد و آنچه که خداوند برای او مقدر کرده است، رقم نخورد. اما او به همسرش گفته بود و بعدها شنیدیم که مشتاق شهادت بود.
در انفجاری که رخ داد و دوستانی که بالای سرش رسیدند، آخرین جملاتی که بیان کرد، نام اباعبدالله (علیه‌السلام) بود. در آن زمان، “یا حسین” بر زبانش جاری شد و گفت: “خدایا مرا بپذیر.”
سوختگی هنگام شهادت در بدنش وجود داشت؛ ایشان علاقه شدیدی به روضه‌های امام حسن (علیه‌السلام) داشتند و قطعاً حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) به او نظر کردند. بخشی از آسیب‌هایی که اهل بیت در راه دین خدا و اسلام دیدند، در ایشان نیز وجود داشت.

قطعاً خریداری یک فرد دلایل مختلفی می‌تواند داشته باشد. ادب و اخلاق دینی، تواضع و فروتنی باعث شد که خدای متعال او را بخرد.
اما شاید گاهی کاری انجام داده باشد و در دلش حرفی به خدا زده باشد که ما از آن بی‌خبر هستیم. خدای متعال او را خیلی خوب خرید، حتی با این وضعیت که به شهادت رسید و به دست اشقیا به شهادت رسید.

مادری با نگاهی مصمم و پرمهر و با لبخندی تلخ و شیرین، از روزهای کودکی مهدی می‌گوید؛ صدایی با قاطعیت یک کوه و گرمای دست‌هایی که هنوز دلتنگ نـوازش پسرش است. مادری از دیار رهنان که نبودن فرزندش، نه فقط خانه آن‌ها را بلکه دل‌های بسیاری را در فراقش به درد آورده است. روایت او از مهدی، تنها حکایت یک شهید نیست؛ تصویری است از یـک جوان مؤمن، مؤدب، باوقار، مهربان و فهمیده که ساده زیست و آسمان را با ایمان و تواضع فتح کرد. این روایت، دل گویه‌های زنی است که فرزندش را نه از دست داده، که به معراج فرستاده است.مهدی سهرابی فرزند مجتبی متولد اسفند۱۳۷۹، فرزند اول خانواده، پسری از جنس ادب،محبت و تواضع بود. در همان نوجوانی، چیزی در وجـودش بود که دل‌ها را بی اختیار به سوی خودش می‌کشاند. مادرش، خانم جوزدانی، بـا نگاهی پرمهر و صمیمانه، از خاطره‌های مهدی می‌گوید؛ صدایش صلابت کوه دارد و گرمای دستش هنوز رد نوازش پسرش را در خود حفظ کرده است.


مهدی از همان نوجوانی متفاوت بود؛ ادبش، متانتش، فهمیدگی‌اش مهربانیش… آنقدر در رفتارش تواضع موج می‌زد که حتی وقتی حرف می‌زد، انگار لبخند روی واژه‌هایش می‌نشست. هر کس کنارش بود، حال دلش خوب می‌شد. با همسرش، با خانواده، با دوستان، با اقــوام؛ همیشه با احترام برخورد می‌کرد. احترام در حد اعلا.

مـادر که سخن می‌گوید، نه فقط خاطره تعریف می‌کند، بلکه با کلمه‌ها تصویر می‌سازد. صدایش آرام اما محکم، تلخ اما روشن و شیرین و با افتخار است؛ مثل صدای زنی که مادر است، اما سرباز وطن هم هست. او با مهربانی یـادآوری می‌کند: مهدی از همان کودکی پرشور بــود. بازیگوشی می‌کـرد؛ شادی خانه‌مان بود؛ اما در عین بازیگوشی، کسی را اذیت نمی‌کرد. با دو خواهرش رابطه‌ای شیرین و پرمهر داشـت؛ اگـر هم در حین بازی اختلافی پیش می‌آمد، با تدبیر مشکل را حل می‌کرد و رابطه‌اش با خواهرهایش فراتر از یک رابطه معمولی بـود؛ مراقبشان بود، بازی می‌کردند، آشپزی به خصوص فست فود درست می‌کردند.

خانه با حضور او لبریز از شادی و زندگی بود. مـادر می‌گوید: مـنِ مـادر، اصـلا به یـاد ندارم که او اذیت یا ظلم کرده باشد. از یازده سالگی روزه‌هایش را کامل گرفت و نماز می‌خواند خیلی باادب بود که به قول خواهر کوچکش دلم برای ادبش تنگ شده است. آنقدر کمک حال دیــگــران بــود کـه الان نـبـودن او را همه حس می‌کنند. مدیریت عالی داشت. بسیار با دیگران مـدارا می‌کرد. هیچکس از او ناراضی نبود؛ حتی بـا شخصی کـه مخالف بود یا تفاوت دیدگاه داشت، کاملاً با مدارا رفتار می‌کرد یا از کسانی که دلخور بود، با آنها با ادب و احترام برخورد می‌کرد. او بسیار ساده زیست بـود؛ اگـر کسی برایش کاری می‌کرد، بسیار تشکر می‌کرد.


او زندگی‌اش را بر پایه باورهایش می‌ساخت نه برای چشم مردم . اصلا دنیایی نبود. بــه زور بـرای او چیزی می‌خریدم و همیشه می‌گفت: همین ها که دارم، خوب وکافی اسـت. مهدی اهل رفت وآمد و شرکت در مهمانی‌های خانوادگی بود؛ اما اگر می‌دانست حضور او ضرورتی نــدارد، مؤدبانه شرکت نمی‌کرد؛ چون اهل دل آزاری دیگران نبود. مهدی در عین ادب و اقتدار، مظلوم و دلنشین بود. با اینکه تازه داماد بود، اصلا دنیایی نبود… مهدی ره صدساله را یک شبه طی کرد.

مادر ادامه می‌دهد: حرف‌هایش روی دیگران تأثیر خیلی خوبی داشت و همه حرف او را قبول داشتند. یاد دارم شبی که دخترم کنکور داشت، قدری نگران بود. وقتی مهدی با او صحبت کرد، دخترم کتاب را گذاشت کنار و گفت با صحبت‌های برادرم آرام شدم … صبح هم با اعتماد به نفس رفت سر جلسه کنکور. و باز خاطره‌ای که هنوز گـوشـه‌ای از دل مادر را می‌سوزاند: هیچگاه تقاضای پول توجیبی نمی‌کرد؛ ولی ما حواسمان به او بود ولی اگر نیاز به پول بیشتری داشت حیا می‌کرد و خیلی غیر مستقیم تقاضای خود را عنوان می‌کرد.

مادر بغضش را فرو می‌دهد و می‌گوید: من از اینکه او اینقدر حیا داشت و خواسته‌های کمی نسبت به هم سن و سالانش داشت خیلی دلم می‌سوزد. در هیئت مسجد، کسی او را وسط هیئت نمی‌دید؛ اما همه جا حضورش را حس می‌کردند؛ از نصب پرچم گرفته تا کارهای صوتی و تصویری. آرام و مؤثر در هیئت حضوری فعال داشت.

این شاید نخستین نشانه بود… مادر با آهی بلند، اما صدایی صبور و محکم، به شب سخت و سهمگین مجروحیت مهدی، همان شب تهاجم رژیم صهیونیستی به ایران می‌گوید: به پدرش خبر دادند مهدی مجروح شده است. پدرش به بیمارستان رفت، ۹۷ درصد سوختگی داشت، صورت، چشم‌ها و تمام بدن مهدی سوخته بود. مـادر می‌گوید: من حاضر بـودم تمام هستی و چشم‌ها و کلیه‌ام را به او بدهم. در گوشش به او گفتم: حاضرم به هر شکلی از تو نگهداری کنم؛ حتی اگـر یک تکه گوشت بی حرکت و بی حال باشی؛ ولی اگر خودت راضی نیستی با این جسم آسیب دیده و بی تحرک زنده بمانی، من هم به رضای تو راضی هستم. با اینکه چند نفری برای اهدای عضو به مهدی داوطلب شدند، اما مهدی به آسمان پر کشید؛ همان‌گونه که می‌خواست.

پیکر پاک مهدی را در گلزار شهدای رهنان، کنار مزار دایی پـدرش، شهید سید جعفر موسوی به خاک سپردند. پدرش با بغض و افتخار می‌گوید: من با دایـی خودمم قرار گذاشته بودم اینجا را برای من نگه دارد… اما مهدی زودتر از من به اینجا رسید.


مادر می‌گوید: هنوز شهادت او را باور نکردیم. بهترین سعادت برای یک انسان شهادت همراه با سختی و مشقت است؛ مهدی هم با سوختگی ۹۷ درصد شهید شد. خـواهـر ۱۰ ساله مهدی هـم بـا بغضی عمیق می‌گوید: صدای زنگ زدن مهدی از هزار کادوی تولد شیرین‌تر بود… حالا فیلم‌هایش را می‌بینم، گریه می‌کنم و خیلی دلتنگش هستم.

بعد از شـهـادت، پدرش به استاد قرآن می‌گوید دوست دارم جایگاه شهید را در دنیای دیگر با توجه به آیه قرآن ببینم ایـن بـار آیـه ۱۰۰ سـوره توبه آمـد؛ همان آیه‌ای که می‌گوید: (پیشگامان نخستین از مهاجرین و انصار کسانی که به نیکی از آنها پیروی کردند خداوند از آنها خوشنود گشت و آنها از او خشنود شدند و باغ‌های بهشتی برای آنها آماده ساخته که نهرها از پای درختانش جاری است جاودانه در آن خواهند ماند و این است رستگاری و پیروزی بزرگ ) مادر هنوز هم با افتخار از او می‌گوید و خاطره‌هایش از مهدی تمامی ندارد؛ همه‌اش شیرین و شنیدنی است. صدایش نه لرزشی دارد و نه ناله‌ای؛ گویی جای سوختگی دلش، نشانی از سربلندی مهدی و ایران است.

این خاطره مربوط به یکی از همدوره‌ای های شهید مهدی سهرابی در دوره آموزشی سپاه می‌باشد:

تابستان پارسال بود!
آمده بودم اصفهان بچه‌ها رو ببینم به مهدی زنگ زدیم. کار داشت خونه‌شون داشت لوله‌کشی شونو تعمیر می‌کرد، رفتیم نجف آباد مزار شهید حججی برگشتنی قرار شد ببینیمش
شب که شد نماز رفتیم مسجد محله‌شون، نماز رو که خوندیم
-گفت کجا بریم؟
+گفتم نمی‌دونم محله شماست تو رئیسی
-گفت بریم گلزار شهدا ؟
+گفتم بریم.
رفتیم اونجا گشتیم یه سری از شهدای رهنان رو معرفی کرد بهمون و بعدشم مارو برد یه بستنی فروشی معروف توی محله‌شون یه بستنی مشتی‌ام برامون گرفت…

هیچ وقت فکرشو نمی‌کردم دفعه بعدی که برم گلزار شهدای رهنان باید برم سر مزارش…

پ.ن : عکس بالا مربوط به همان روز است.

3 دیدگاه برای “شهید مهدی سهرابی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *