شهید رمضانعلی کبیری
نام پدر: تقی
تاریخ تولد: 1346
محل تولد: رهنان
شغل: دانش آموز
مسئولیت نظامی: معاون گردان
یگان اعزام کننده: بسیج
تاریخ شهادت: 65/1/31
محل شهادت: فاو
زیارتگاه: گلزار شهدای شهر رهنان
زندگینامه
رمضانعلی کبیری، در سوم آذر ماه سال 1346 در شهرستان رهنان متولد شد. روز اول ماه مبارک رمضان به دنیا آمد، به همین خاطر نام او را رمضانعلی گذاشتند.
فاطمه تقییار، مادرش، میگوید: « به خاطر اینکه بچه آخر بود، خیلی او را دوست داشتیم و بچه شیرین زبانی بود و خودش را توی دل همه جا مینمود.»
همچنین نقل میکند: « چهار ساله بود که در حوض خانه افتاد. او را از آب بیرون کشیدیم و به دکتر رساندیم. همه میگفتند این بچه مرده است ولی خواست خداوند این بود که زنده بماند و در جنگ شهید شود. پدرش شناسنامه او را دیر گرفت، به همین خاطر در 9 سالگی به مدرسه رفت و تا کلاس پنجم ابتدایی درس خواند. دوره ابتدایی را در مدرسه مودت در سال تحصیلی 1357-1358 به پایان رساند.
ورودش به مدرسه راهنمایی همزمان شد با شروع جنگ تحمیلی که درس را رها کرد و به جبهه رفت. تا مقطع دوم راهنمایی بیشتر درس نخواند.
از مدرسه که می آمد به کمک برادرش می رفت تا سیمانکاری را یاد بگیرد. به فوتبال علاقه داشت و در اوقات فراغت فوتبال بازی میکرد. به پدر و مادرش احترام میگذاشت. چون در خانواده مذهبی بزرگ شده بود، از همان بچگی و از 9-8 سالگی فرایض دینی مثل نماز و روزه را انجام میداد. در هوای گرم حاضر نبود روزه اش را بخورد. شبها بیدار بود و قرآن میخواند.
عزت کبیری، خواهرش، نقل میکند: « بعضی اوقات که قرآن میخواند ما تعجب میکردیم که او کی و کجا قرآن را یاد گرفته است».
او در نماز جمعه و مراسم سوگواری ائمه (علیهمالسلام) شرکت مینمود. به افراد مؤمن و مذهبی علاقه داشت و از افراد خلافکار، بدحجاب و بیبندوبار بیزار بود. اوقات بیکاری به مطالعه کتابهای استاد مطهری و تلاوت قران میپرداخت. هنگام مشکلات صبور بود و میگفت: « نباید اجازه دهیم مشکلات بر ما مسلط شود». در مقابل رفتار غیر اسلامی میایستاد و امر به معروف و نهی از منکر میکرد.
به صله رحم اهمیت میداد و به دیدن اقوام و خویشاوندان میرفت. با حقوق اندک خود به مستمندان و دوستانش کمک میکرد. اهل نفاق و غیبت نبود. با دوستانش یکدل و یکرنگ بود. اگر چیزی میدید همان وقت تذکر میداد. در برابر کار خلاف و ظلم به افراد ساکت نمینشست و برخورد میکرد و اجازه نمیداد حق کسی پایمال شود.
قبل از انقلاب، با اینکه سن کمی داشت، در تظاهرات شرکت میکرد و تا آخر شب در کوچهها شعار مینوشت. با دوستانش جلوی سربازان شاه میایستادند و با آتش زدن لاستیک راه را بر آنها میبستند.
آرزو داشت انقلاب پیروز گردد. اگر کسی به انقلاب بد میگفت ناراحت میشد و یا اگر کسی قصد داشت به انقلاب ضربه بزند به قدری عصبانی میشد که کسی جرأت نداشت با او صحبت کند.
او معتقد به ولایت فقیه و پیرو خط رهبری بود و از نظرات امام تبعیت مینمود. در جریان کارهای بنی صدر تلاش زیادی میکرد تا چهره این خائن را به مردم بشناساند. بینش سیاسی قوی و آگاهانهای داشت. دو سه مرتبه با دوستانش جلسه گذاشت تا خیانتهای بنی صدر برملا شود و در آن جلسات خط و مسیر ولایت را ترسیم میکرد. همه هدفش پیروی از خط امام و فرمان امام بود.
گروهی تشکیل داده بود که افراد ضد انقلاب را شناسایی میکرد و با آنها برخورد مینمود. یک بار برای اینکه خانهای را شناسایی کند و رفت و آمد ضدانقلابیون را زیر نظر بگیرد، ساعت هشت شب روی درختی رفت و تا چهار صبح روی درخت بود. نه خواب و نه سرما در روحیه او خللی وارد نکرد و توانست افراد آن خانه را شناسایی نماید.
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل بسیج، وارد این نهاد شد. اکثر اوقات در پایگاه بسیج بود و با ضد انقلابیون و منافقین مبارزه مینمود . در پایگاه مسجد، افراد را جمع میکرد و به آنها آموزش نظامی میداد.
با شروع جنگهای کردستان به آنجا رفت تا با گروههای منحرف مبارزه کند.
با شروع جنگ تحمیلی درس را رها کرد و به جبهه رفت. در 14 سالگی در سال 1360 عازم جبهههای حق علیه باطل شد.
عشق به امام، اسلام، پیروزی اسلام، سرکوبی دشمن و رضای خداوند باعث شد جبهه را بر همه چیز ترجیح دهد و راهی مناطق جنگی گردد. جنگ را جنگ بین اسلام و کفر میدانست.
در سال 1359 به پادگان شهید موذن در خمینی شهر رفت. بعد از دوره آموزشی عازم جبهههای حق علیه باطل شد. در سیزده عملیات شرکت داشت. در نیروی زمینی لشکر مقدس 14 امام حسین (علیهالسلام) معاون گردان امام حسین (علیهالسلام) بود. مدتی در گردان تخریب لشکر 14 امام حسین (علیهالسلام) نیز مشغول خدمت شد که در باز کردن معبر در میادین مین دشمن پیشتاز بود.
فاطمه تقی یار، مادرش، میگوید: « او فردی متواضع و بی ریا بود. میخواستند او را فرمانده کنند ولی قبول نمیکرد. میگفت: من به عنوان معاون همکاری میکنم.»
در کارها پیشقدم بود و هیچگاه کسی احساس نمیکرد که او فرمانده است. مثل یک سرباز عادی، کارها را انجام میداد. بیشتر کارهای سنگین و سخت را به عهده میگرفت و کمتر در جلسات سخنرانی میرفت و کارهای پشتیبانی را انجام میداد. مدت 58 ماه در جبهه بود، تمام وقتش را در آنجا میگذراند.
در جبهه همه تلاش خود را میکرد تا نیروهای بعثی را به هلاکت برساند. حیدر صابری، همرزمش، نقل میکند: « یکبار در منطقه ذوالفقاریه روبهروی کارخانه پاستوریزه، روی یک تپه نشسته بودیم و با بچهها صحبت میکردیم که بعد آقای کبیری گفت: نشستن در این جا درست نیست و ممکن است عراقیها موقعیت ما را شناسایی کنند . برویم و در سنگر بنشینیم. هنوز چند ثانیه از رفتن ما به سنگر نگذشته بود که آن تپه مورد اصابت خمپاره 120 قرار گرفت و آقای کبیری بدین طریق جان ما را نجات داد.»
همچنین میگوید: « شهرک دارخوین را بمباران کردند، ما سریع به منطقه رفتیم. خیلی دلواپس رمضان بودم. وقتی به منطقه رسیدیم، دیدیم تعداد زیادی از بچهها تکه پاره شدهاند و به شهادت رسیده بودند. همه در تکاپو بودیم تا جنازهها را سوار آمبولانس کنیم که دیدم رمضان از زیر خاک و کلوخ بلند شد و گفت: پوتینهای من کجاست؟ من همین جا آنها را در آوردم. این برای ما خیلی جالب بود که میان این جنازهها او چقدر خونسرد بود. او فردی شجاع و نترس بود.»
کاملاً خونسرد بود به خصوص در مواقعی که عراق پاتک میزد، او با خونسردی بچهها را جمع میکرد و جواب پاتک عراقیها را میداد. به عنوان انسانی محکم و فداکار از او حساب میبردند، مخالفان انقلاب از شجاعت او بیم داشتند. در جبهه به چمران دوم معروف بود.
وقتی از جبهه برمی گشت یا در مسجد بود و فعالیت میکرد یا وقتش را در پایگاههای بسیج میگذراند. او بچههای بسیج را جمع میکرد و با آنها فعالیت مینمود. در مرخصیها به خانوادههای شهدا سرکشی میکرد. او مرتب به خانوادههای شهدا و ایتام سرکشی مینمود، علاقه زیادی به مسجد و جلسات مذهبی داشت. چندین بار مجروح شد و 70 % جانبازی برای او تعیین کردند.
یک بار از ناحیه کتف تیر خورد، یک بار ترکش به سرش اصابت کرد و یک دفعه نیز تیری به چشمش خورد که برای مداوا به آلمان رفت و مداوا نشد. به ایران بازگشت و چشمش را تخلیه کردند و چشم مصنوعی برای او گذاشتند.
محمود کبیری، برادرش، میگوید: « به پایش تیر خورده بود و در بیمارستان اهواز بستری بود. وقتی به دیدنش رفتم، گفت به مادر نگویید که مبادا ناراحت شود. خیلی صبور بود، زمانی که میخواست چشم مصنوعی بگذارد، روزه داشت. با این که درد زیادی را تحمل میکرد، حاضر نبود روزهاش را بخورد. در زمان مجروحیت سریع درمان میکرد تا بتواند به جبهه برود.
او به توصیه امام جماعت مسجد ازدواج کرد. دوران نامزدی آنها نه ماه بود. مراسم عقد بسیار ساده برگزار شد. میگفت: « ما در دورانی هستیم که همه شهید در راه اسلام میدهند و ما نباید شادی کنیم.»
او آرزو داشت که فرزند پسری داشته باشد که اسلحه او را بردارد و راهش را ادامه دهد. نماز اول وقتش ترک نمیشد . روحیه متواضع و خاکی داشت که رزمندگان را جذب خود میکرد. همه او را حامی حق میدانستند . تعدادی از دوستانش با اعمال و رفتار او هدایت شدند و دست از اعمال گذشته خود برداشتند.
با روحیه باز و همراه تبسم با دوستانش روبهرو میشد. اکثر مواقع آنها در منزل او جمع می شدند و مسایل خود را مورد بحث قرار میدادند.
اولین آرزوی او برقراری عدل و قسط بود و دیگر اینکه امورات مردم اصلاح شود و همه در جهت رفاه مستمندان تلاش کنند. به خانوادهاش توصیه میکرد: « اگر من شهید شدم از نام من سوء استفاده نکنید. حجاب خود را حفظ کنید. انقلاب را یاری نمایید. با امام همراه شوید و به فرامین ایشان گوش دهید. احکام اسلامی را رعایت کنید. روحانیون را تنها نگذارید. جنگ را تا پیروزی نهایی ادامه دهید و امام را تنها نگذارید.»
فاطمه تقی یار، مادرش، میگوید:« گفت: مادر، من به جبهه میروم و نیمه شعبان برمیگردم تا مقدمات عروسی را فراهم کنم که رفت و در نیمه شعبان جنازهاش را آوردند.»
سیدمهدی اعتصامی، همرزش، میگوید: « چند روز قبل از شهادتش او را دیدم سرش را گرفته و روی یک تخته سنگ نشسته بود. به او گفتم: چه شده است؟ گفت: خسته شدم، دیگر طاقت ماندن در این دنیا را ندارم. و چند روز بعد به شهادت رسید.»
حیدر صابری، همرزش، نقل میکند: « در عملیات فاو، قرار بود گردان امام حسن (علیهالسلام) را به عقب ببرد. تعدای غواص از آب بیرون میآیند . رمضانعلی کبیری آنها را میبیند و متوجه میشود که آنها عراقی هستند که با فریاد الله اکبر، رزمندگان آماده میشوند و شروع به مقابله میکنند و او آنقدر نارنجک پرتاب میکند که دهانش پر از خون میشود و فاصله با عراقیها آنقدر کم بود که بعضی از رزمندگان با آنها دست به یقه شدند و بعد از عقب نشینی عراقیها، خمپارهای کنار کبیری منفجر میشود و ایشان به شهادت میرسد.»
این حادثه در تاریخ 1365/1/31 و در منطقه فاو اتفاق افتاد.
پیکر پاکش بعد از تشییع، در گلستان شهدای شهرستان رهنان استان اصفهان به خاک سپرده شد.
پیام شهید
در وصیتنامه رمضانعلی کبیری میخوانیم: « به خدا قسم راهی که انتخاب کردهام، به جز راه الله چیز دیگری نیست. از روی حرص به بهشت و یا ترس از دوزخ نیست، بلکه فقط به خاطر خدا و اسلام عزیز است و برای اینکه شاید توانسته باشم رضای حق تعالی را به جا آورده باشم؛ از تمام جان و مال و عزیزان گذشتم. ای برادران و خواهران عزیز، ما در زمانی به سر میبریم که از هر سو کفار و منافقین برای نابودی اسلام و انقلاب و روحانیت دست در دست هم داده و از هر گونه خیانتی دریغ نمیکنند و این وظیفه سنگین بر دوش ماست که اگر خدای نکرده کمی غفلت کنیم به اسلام و انقلاب ضربه خواهد خورد. پس دست در دست هم دهیم و با پیروی از خط سرخ ولایتفقیه و حمایت از دولت انقلابی این عزیزان را یاری کنیم.
از مادر، پدر، خواهر و برادرانم میخواهم که اگر شهید شدم ناراحت نباشند، بلکه مانند کوه استوار باشند و لحظهای از نام خدا غافل نشوند و دعای گوی امام و رزمندگان عزیز اسلام باشند. از امت حزبالله میخواهم که نماز جمعه را فراموش نکنند و در آن شرکت نمایند.»
وصیتنامه شهید رمضانعلی کبیری
بسم الله الرحمن الرحيم
إِنَّ اللهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ یُقاتِلُونَ فی سَبیلِ اللهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقّاً فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجیلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفى بِعَهْدِهِ مِنَ اللهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذی بایَعْتُمْ بِهِ وَ ذالِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ (سوره توبه آیه 111)
همانا خداوند جان و مال مؤمنین را به بهاى بهشت از ایشان خریداری نمود که در راه خدا جهاد میکنند پس مىكشند و كشته مىشوند و اين خود سعادت و پيروزى عظیمی است.
با درود و سلام به پيشگاه امام زمان (عج) و با درود و سلام بر امام خمينى ولىفقيه، اين قامت ايستاده كه مانند جدش حسين (علیهالسلام) در برابر ظلم و ستم مستكبران و قدرتهاى شيطانى بزرگ مانند آمريكا و شوروى ايستاده و يك قدم به عقب بر نمىگردد و با سلام به روان پاك شهيدان راه حق و فضيلت از صدر اسلام تا به حال و از كربلاى حسين (علیهالسلام) تا كربلاى ايران و از كربلاى خوزستان تا كربلاى غرب و با درود و سلام بر امت شهيدپرور، اين ياران پيامبر زمان.
به خدا قسم راهى كه انتخاب كردهام به جز راه الله چيز ديگر نيست و از روى حرص به بهشت و يا ترس از دوزخ نيست بلكه فقط به خاطر رضاى خدا و اسلام عزيز است و براى اينكه شايد توانسته باشم رضاى حق تعالى را به جاى آورده باشم. از تمام جان و مال عزيزان و كسان خویش گذشتم.
و اما برادران و خواهران عزيز ما در زمانى به سر مىبريم كه از هر سو كفار و منافقين براى نابودى اسلام و انقلاب و روحانيت در خط امام، دست در دست هم داده و از هرگونه خيانتى دريغ نمىكنند و اين وظيفه سنگين بر دوش ماست كه اگر خداى ناكرده كمى غفلت كنيم به اسلام و انقلاب ضربهاى خواهد خورد، پس دست در دست هم دهيم و با پيروى از خط سرخ ولايتفقيه و حمايت از اين دولت انقلابى اين عزيزان را يارى كنيم.
طبق گفته آيه شريفه ” يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ ” (سوره محمد آیه 7) اى كسانى كه ايمان آوردهايد خداوند را يارى كنيد تا شاید خدا شما را يارى كند. خدايا تو شاهد باش كه من در این راه كوركورانه قدم برنداشتهام و از روزى كه تو را به يگانگى شناختم در قلبم جرقهاى از ايمان پيدا شد و از همه چيز خود گذشتم و به تو پيوستم.
برادران و خواهران امروز ما افتخارمان اين است كه در راه عقيدهاى جهاد مىكنيم كه به حقانيت آن كاملاً آگاهيم و غير از اين راهى برايمان نمانده كه يا پيروز شويم و یا شهادت را چون اسلحهاى مرگبار بر فرق دشمنان اسلام و انقلاب فرود آوريم.
پدر و مادر و برادران و خواهران از شما مىخواهم كه اگر شهيد شدم ناراحت نباشید، طبق گفته آیه ” وَلَا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاءٌ وَلَكِنْ لَا تَشْعُرُونَ ” (سوره بقره آیه 154) نگویید آنان که در راه خدا کشته شدهاند مردگان هستند بلکه زنده هستند ولکن شما این را در نمییابید.
از پدر و مادر عزیزم مىخواهم كه مانند كوه باشند و چون كوه استقامت كنند و لحظهاى از نام خدا غافل نشوند و دعاگوى امام و رزمندگان عزيز اسلام باشند و از امت حزبالله و شهيدپرور مىخواهم كه نماز جمعه را فراموش نكنند و حتماً در آن شركت كنند. مرا در گلزار شهدای رهنان دفن كنيد، يك ماه روزه برايم بگيريد.
به هر غافل ز ذكرت مهربانى / به عرش هر دل عاشق عيانى
به آن رازى كه در دل با تو دارم / به آن عشقى كه حاصل از تو دارم
رخم از عشق خود بنماى گلگون / به صحراى جنوبم دار مجنون
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
بنده حقیر خدا رمضانعلی کبیری
مصاحبه شهید
معرفی جمعی از رزمندگان رهنان از زبان خودشان از جمله شهید رمضانعلی کبیری
گلبرگهای خاطره
یکی از دوستان شهید نقل میکند که او وقتی مسئولیت معاونت گردان را داشت در جبههی فاو (کارخانهی نمک)، دشمن بعثی اقدام به تک نمود و تا پشت میدان مین و نزدیکی سنگرهای ما جلو آمدند. ایشان در هنگام سرکشی روی خاکریزها متوجه این حملهی دشمن میشوند و با یک رزم دلاورانه با نیروهای تحت امرش موفق میشوند که دشمن را به عقب برانند و تعداد زیادی از آنها را کشته و اسیر نمایند و نهایتاً خودش به وسیلهی یک خمپاره 60 به فیض شهادت نایل میگردد.
تصاویر شهید
بازدیدها: 17















































