شهید ناصر جواهری

تصویر پروفایل شهید ناصر جواهری

نام پدر: محمد
تاریخ تولد: 1345
محل تولد: رهنان
شغل: قلم زن
یگان اعزام کننده: بسیج
تاریخ شهادت: 62/8/14
محل شهادت: کردستان
زیارتگاه: گلزار شهدای شهر رهنان

ناصر جواهری به سال 1345 در خانواده‌ای مذهبی و زحمتکش در شهر رهنان دیده به جهان گشود. پس از طی دوران طفولیت در دامان پاک خانواده‌ی فداکار خود راهی سنگر تعلیم گردید، تا سال دوم راهنمایی را با موفقیت پشت سر گذاشت و به علت وضعیت مالی و نیازی که در خانواده می‌دید به بازار کار روی آورد و به شغل قلم‌زنی مشغول شد.
شهید تا آنجا که امکان داشت در تظاهرات و راهپیمایی‌ها در دفاع از انقلاب اسلامی شرکت می‌نمود. سرانجام روح بلند و عرفانی آن جوان فداکار، او را راهی جبهه‌های حق علیه باطل نمود تا پس از به جا گذاشتن رشادت‌های فراوان روح بلندش را در تاریخ 62/8/14 مهمان یگانه معشوق خویش سازد و شربت گوارای شهادت را نوش جان کند.

شهید در همه‌ی کارها از پدر و مادر اجازه می‌گرفت و احترام ویژه‌ای به پدر و مادر می‌گذاشت و در رعایت حق‌الناس و حقوق مردم دقیق بود و مواظب بود که حقی از مردم پایمال نشود. شهید تا آن جایی که ممکن بود نمازش را در مسجد به جا می‌آورد. در مقابل پدر و مادر خود بلند صحبت نمی‌کرد. برای تعقیبات نماز اهمیتی ویژه قائل بود.

ای ملت آگاه و شهید پرور، یار و یاور امام باشید که خداوند، خوب موقعیتی را برای ملت ما فراهم کرد. از خداوند بزرگ می‌خواهم که ما را تا تحقق آخرین اهداف راهنمایی کند، ان‌شاء‌الله. خدایا، به ما آنقدر قدرت ده تا بر نفس سرکش خود غلبه کنیم، آنقدر بینش ده تا طاغوت درونی و برونی خود را بشناسیم و سرسختانه علیه آن مبارزه نماییم.

مشاهده وصیتنامه شهید

وصیتنامه شهید ناصر جواهری

بسم الله الرحمن الرحیم

ای ملت آزاد ایران چه می‌توانم بگویم و چه سفارشی می‌توانم برای شما بنمایم. قلمم عاجز است و زبانم ناتوان، لکن نمی‌دانم چه بنویسم، چه می‌توان گفت، برای ملتی که خدا یار و یاورشان و چشم همه مستضعفان جهان به آنان است.

ای ملت آگاه و شهیدپرور یار و یاور امام باشید که خداوند خوب موقعیتی را برای ما ملت انتخاب کرده است و از خداوند بزرگ می‌خواهم که ما را تا آخر این اهداف راهنمایی کند ان‌شاءالله.

خدایا به ما آنقدر قدرت ده تا بر نفس سرکش خود غلبه کنیم، آنقدر بینش ده تا طاغوت درونی خود را بشناسیم و سرسختانه علیه آن‌ها مبارزه نمائیم. خدایا آنقدر به ما بی‌نیازی ده تا به دنبال منفعت شخصی نباشیم و گدامنشانه نخواهیم از این انقلاب مقدس چیزی به سود شخصی دریافت داریم.

به ما آنقدر سخاوت ده تا همه چیز حتی حیات و هستی خویش را در راه این رسالت بزرگ فدا کنیم. خدایا به ما رحمت کردی تا بزرگترین طاغوت‌های زمان را زیر کشیدیم، اکنون به ما رحم کن تا تسلیم طاغوت‌های درونی خود نشویم.

و حال چند کلمه با مردم شهیدپرور شهر رهنان سخن می‌گویم که امام را تنها نگذارید و پیرو خط رهبر باشید چون دشمنان ما دنبال یک چنین موقعی می‌گردند که دوباره حکومتی همچون سابق را در ایران پیاده کنند و خون ملت مستضعف را در شیشه کنند و روحانیت را در زندان‌ها شکنجه کنند و آن‌ها را به خاک و خون بکشند و من از خداوند بزرگ می‌خواهم که امام را تا ظهور حضرت مهدی(عج) نگه دارد تا اسلام همیشه پابرجا بماند.

من تنها خواهشی که از شما دارم این است که در نماز جمعه‌ها حتماً شرکت کنید و در دعاهایتان امام را فراموش نکنید.
خدایا خود را به تو می‌سپارم تا در میان طوفان‌ها وگرداب‌های خطرناک راهنماییم کنی و با نور ایمان قلبم را روشن و آتش خودخواهی‌ها و ناپاکی‌های وجودم را بسوزانی.

و حال چند سخن با پدر و مادرم:
مادرم مهربان باش، قامتت را بلند کن و ندای الله‌اکبر خمینی رهبر سر ده و سخن شهیدان راه خدا را به گوش مردم برسان که همانا سخن ما پیروی کردن از خدا و قرآن می‌باشد.
ای برادران عزیز هوشیار باشید و به چیزی غیر از اسلام و قرآن فکر نکنید که هرچه خیر و صلاح انسان است در کتاب قرآن نهفته است و شما نیز سعی کنید راه خدا را دنبال کنید.
مادرم زینب‌گونه راه شهیدان را ادامه دهید. مادرم کوه باش و چون کوه استقامت کن، لحظه‌ای از نام و یاد خدا غافل نباش و در راه دین بکوش که هرچه بکوشی کم است.

مادرم و خواهرم، زینب‌وار با ناملایمات دست و پنجه نرم کنید و بردبار باشید و اگر شهید شدم و خبر شهادتم به گوشتان رسید، برادرانم را لباس شادی بپوشان. آن‌ها را به جبهه بفرست تا نزد همه برادران که در جبهه هستند به اسلام خدمت کنند تا علم افتاده‌ام را بردوش گیرند.
پدرم، مادرم، خواهرم و برادرم، امیدوار هستم که اگر در این چند سال نتوانستم به شما خدمتی بکنم، مرا ببخشید و حلالم کنید.
خداحافظ همگی.
والسلام.
فرزند حقیر شما ناصر جواهری.
در ضمن یک ماه نماز و روزه برایم بگیرید و کلیه لباس‌های نظامی که در خانه هست تحویل سپاه یا بسیج بدهید.

شهید آنقدر به والدین احترام می‌گذاشت که هیچ‌گاه حاضر نمی‌شد مادرش لباس‌های او را بشوید بلکه همیشه خودش لباس‌های خود را می‌شست. در این باره مادر شهید می‌گوید: آخرین باری که شهید عازم جبهه بود یادم هست که اورکت نه چندان نو خودش را به من داد و گفت: مادر این را برایم بشوی زیرا می‌دانم که این بار شهید خواهم شد و این شستن باید یادگاری بماند.
با آن که سن او بسیار کم بود و تازه به سن تکلیف رسیده بود و مرتکب گناهی نشده بود، لکن بعد از نماز، سجده‌های طولانی می‌کرد. به او گفتم : مگر از خدا چه می‌خواهی که اینقدر عجز و لابه می‌کنی؟! می‌گفت : فقط مغفرت و رحمت او را می‌خواهم و سرانجام شهادت او نیز در حال سجده بود.
یکی از همرزمان شهید می‌گوید : وقتی در مرحله‌ی سوم عملیات والفجر 4 در منطقه‌ی کانی‌مانگا بر دشمن فایق آمدیم، او که از نیروهای پیشتاز بود، پس از کشتن بسیاری از نیروهای دشمن مورد اصابت گلوله‌ی آنان قرار گرفت و وقتی بالای سر او رسیدم که در حال سجده بود و جان به جان آفرین تقدیم کرده بود. 

مشاهده گالری تصاویر



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *