سردار شهید یدالله تقی یار
نام پدر: رحیم
تاریخ تولد: 1340
محل تولد: رهنان
شغل: پاسدار
یگان اعزام کننده: سپاه
تاریخ شهادت: 65/10/21
محل شهادت: شلمچه
زیارتگاه: گلزار شهدای شهر رهنان
زندگینامه
(سومین شهید خانواده). در تاریخ 40/11/21 در خانوادهای مذهبی در رهنان متولد شد. وی از کودکی با روحیهی مذهبی که در خانواده حکمفرما بود رشد نمود و همواره فردی وارسته و متقی بود. یار و همکار پدر بود. شهید بعد از انقلاب جزو اولین افرادی بود که در خیابانها نگهبانی میداد و از انقلاب پاسداری مینمود. شهید بعد از درگیری کردستان پس از طی دورهی 15 روزه در پادگان 15 خرداد به کردستان اعزام شد و مدت 6 ماه در منطقهی کردستان با اشرار و اجانب درگیر بود و از ناحیهی ران و شکم مجروح شد. بعد از آن به جبهههای جنوب رفت و در عملیاتها و جبهههای مختلف شرکت کرد. بالاخره در زمستان 65 عازم جبههی جنوب شد و با سمت فرماندهی محور در لشگر 8 نجف اشرف وارد عملیات کربلای 5 گردید. سرانجام در 65/10/21 هنگام سرکشی به خط مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفت و به فیض عظمای شهادت نایل گشت.
دریافت نسخه کامل زندگینامه سردار شهید یدالله تقی یار : دریافت
جلوههایی از شهید
هیچ گاه حاظر نشد ایمان و تقوا را برای دنیا فدا کند. برخورد او با نیروهای تحت امر چنان دوستانه بود که همه بعد از شهادت به یاد محبتهای او اشک میریختند. با خبرنگاران جنگ روبه رو نمیشد. مبادا عمل مخلصانهی او خدشه دار شود.
پیام شهید
به فرزندانم سفارش میکنم بعد از شهادت پدرتان و موقعی که ان شاءالله بزرگ شدید یار و مدد کار اسلام و قرآن باشید و یادتان نرود که پدرتان برای چه کشته شده است. خدمت پدر و مادر بزرگوارم سلام میفرستم. میدانم که داغ فرزند سخت است. ولی چون در راه خداست مشکلی نیست. نماز جمعه و جماعتتان یادتان نرود.
دریافت نسخه کامل وصیت نامه سردار شهید یدالله تقی یار: دریافت
گلبرگهای خاطره
» جنگ و جهاد
مصاحبه
سال 59 بود. آن موقع هنوز جنگ شروع نشده بود. فقط در کردستان و سیستان و بلوچستان با اشرار و ضد انقلاب درگیریهای داخلی بود. مدتی بعد از آن با یدالله به سپاه خمینی شهر رفتیم. مصاحبهای از ما گرفتند و سوالهایی که چند تا کتاب خواندهای و چه چیزهایی نخواندهای و کفن چند تا بند دارد و از این چیزها! که من بیشتر جواب سوالات آنها را نمیدانستم. بالاخره مرا رد کردند و گفتند: شما فعلاً رد شدهای نمیتوانی بیایی سپاه. اما یدالله در مصاحبه قبول شد و مقدمات رفتن به کردستان برایش فراهم شد.
راوی : مرتضی علیجانی

کردستان
وقت آن بود که به سربازی برود. خودش تصمیم گرفت به کردستان برود. پانزده روزی آموزش نظامی دید. بعد از گذراندن دوره، در تیرماه سال 59 بود که راهی کردستان شد. شش ماه در آنجا ماند. در این مدت و در طی درگیری با اشرار کومله و ضد انقلاب در شهر بانه کردستان از ناحیهی پا و شکم مجروح گردید.
راوی : حیدر صابری

مادر سه شهید
در روزهای اولی که یدالله به جبهه میرفت روزی که قرار بود به جبهه اعزام شود، قبل از اعزام به منزل آمد. گفت من کمی میخوابم و مرا فلان ساعت بیدار کنید. پس از اینکه مدت کمی خوابید ناگهان بیدار شد و مرا صدا زد و گفت: مادرجان! اگر یکی از پسرانت شهید شوند و مادر شهید بشوی چه میکنی؟ گفتم: این چه حرفیه مادر میزنی؟! بگیر بخواب.
او گفت: اگر مادر دو شهید شدی چه میکنی؟! به او گفتم: صلوات بفرست مادر حالا چه موقع این حرفهاست.
ناگهان دیدم که یدالله با سه انگشت دست خود اشاره کرد و با جدیت گفت: “مادرجان! خواب دیدم که شما مادر سه شهید خواهی شد! برای داشتن سه شهید خودت را آماده کن! “. این در حالی بود که حتی برادرش صمد، که اولین شهید خانواده بود هنوز به شهادت نرسیده بود.
راوی: مادر شهید

کمین
یک شب که شهید یدالله تقی یار مجروح شده بود، او را به بیمارستان انتقال دادم و از او راجع به کمین ضد انقلاب در کردستان و نحوه مجروحیتش سوال کردم، گفت: “به شناسایی رفته بودیم که در راه برگشت به کمین دشمن برخورد کردیم. وقتی ماشین ما در کمین افتاد، به شدت مجروح شدیم. از آنجا که میدانستم آنها به سراغ ماشین خواهند آمد، تا نتیجه کارشان را ببینند با زحمت در تاریکی شب خود را چند متر از ماشین دورتر کشیده و جایی مخفی شدم.
کوملهها به خیال کشته شدن بچهها، خود را به ماشین نزدیک کردند. وقتی همگی دور ماشین جمع بودند با شلیک غافلگیرانه تمامی سی عدد فشنگ خشابم را در وجود آنان خالی کردم و ضامن نارنجک را کشیده و به سمتشان پرتاب کردم. همه کشته و زخمی شدند و با دادن تلفات سنگین صحنه را ترک و به رودخانه فرار کردند.
من بلافاصله به مقرمان که حدود پانصد متری از محل کمین فاصله داشت رفتم و وقتی به آنجا رسیدم، به شلوارم که نگاه کردم دیدم پر از خون است! تازه متوجه شدم که تیر خوردهام! بعد هم دوستان مجروح را داخل ماشین گذاشتیم و به بیمارستان بردیم “
راوی : حسن رحیمی

آزادی سنندج
باید با اجرای عملیاتی، شهر سنندج از دست ضد انقلاب گرفته میشد. یدالله به عنوان تک تیرانداز در این عملیات شرکت کرد. او با کشتن تعدادی از نیروهای اصلی کومله توانست نقش مهمی در پیروزی عملیات ایفا کند.
راوی : حیدر صابری

حفاظت امام
از ناحیهی پا به شدت آسیب دید. منتقلش کردند به بیمارستانی در کرمانشاه و بعد از آن هم به تهران. پایش بهتر شده بود اما نمیتوانست وارد منطقه شود.
مدتی را باید استراحت میکرد اما دل ماندن نداشت. شنید سپاه برای حفاظت از بیت امام نیرو میگیرد. ثبت نام کرد و عازم تهران شد.
راوی : حیدر صابری

دربان بهشت
دهم شهریور سال 60 بود که عازم جماران شد. چهارماهی در بیت امام مشغول خدمت بود. همیشه از آن روزها به بهترین دوران زندگی خود یاد میکرد. چهارماهی که احساس میکرد دربان بهشت است و در حال عروج.
راوی: برادر شهید

گرمای دست
روزهای پایانی مأموریتش بود که توانست خدمت امام برسد. خبر دادند که امام به دیدار نگهبانان میآید. در پوست خود نمیگنجید. از آن دیدارش برای هیچ کس حرفی نزد. تنها لحظهای را گفت که دست امام را بوسیده بود و امام با دست دیگر، سرش را نوازش کرده بودند. یدالله تا آخر عمر گرمای دست امام را بر روی سرش احساس میکرد.
راوی: حیدر صابری

راهی آبادان
روزهای خوب بودن در بیت امام او را واداشت که تقاضای تمدید مأموریت کند. تقاضایش اما با مخالفت روبرو شد. یدالله که دل ماندن در شهر را نداشت راهی آبادان شد و طولی نکشید که توانمندیهای علمی و عملی اش برای فرماندهان آشکار شد.
راوی: حیدر صابری

عملیات ثامن الائمه
امام خمینی (ره) : «حصر آبادان باید شکسته شود.»
پیام امام را که شنید خود را مهیای عملیات کرد. با این پیام دیگر هیچ ابرقدرتی توان مقابله با رزمندگان را نداشت. عملیات ثامن الائمه شکل گرفت و به دنبال آن حصر آبادان شکسته شد. یدالله در این عملیات از ناحیهی پا به شدت آسیب دید و مجبور شد دوباره به اصفهان بازگردد.
راوی: حیدر صابری

عملیات فتح المبین
پس از کمی بهبودی به آبادان برگشت. عملیات فتح المبین در پیش بود. یدالله به نیروهای اطلاعات پیوست. روزها باید به شناسایی می رفتند و شب ها نقشه ی منطقه را می کشیدند. چند هفته ای کارشان همین بود. بالاخره بعد از دو ماه طرح عملیات ریخته شد.
راوی: حیدر صابری

مجروحیت
در عملیات فتح المبین در منطقه شوش مجروح شده بود. تیر به کتفش خورده بود. به دیدنش رفتم. گفت: دستم بالا نمیآید. پرسیدم دستت رو بذار رو سرت! گفت: نمیشه!
یک اسکناس هزاری را به او نشان دادم و به مزاح گفتم: مثلاً من اگه این هزاری رو بذارم رو سرت، نمی تونی برش داری؟ هزار تومن پول زیادیهها!
پول را روی سرش گذاشتم و او خندهای کرد و سرش را کج کرد و پایین آورد تا آن را بردارد، ولی نتوانست. گفت: نه، نمیشه! دوباره سر به سرش گذاشتم و گفتم: پس ما هزاری رو می ذاریم رو سرت، اگه تونستی برداری، مال خودت!
راوی: مرتضی علیجانی

غم برادر
چندی قبل که صمد به جبهه رفته بود دختری از فرزندان حضرت فاطمه (سلام الله علیها) را برای او نامزد کرده بودیم تا وقتی که از جبهه بازگشت، دامادش کنیم. حالا او آمده بود اما با پیکری خونین و تمام خانواده داغ دار فراق او بودند.
همان روز که خبر شهادت صمد را به ما دادند در تب و تاب آماده کردن مقدمات مراسم عزاداری او بودیم که خبر رسید برادرش فتح الله هم به شهادت رسیده است. تحمل دو مصیبت در یک روز طاقت فرسا بود اما چند ساعت بعد یدالله از راه رسید و گفت که از سلامتی فتح الله مطمئن شده است. روز دوم عزاداری صمد بود که فتح الله آمد.
به خانه که رسید همه جا را چراغان شده دید. با خوشحالی از اینکه میدید مراسم عروسی برادرش صمد مهیا شده به داخل خانه آمد و با خنده و صدای بلند شادی خود را ابراز کرد اما چند لحظه بعد وقتی که همه را سیاه پوش دید، اشک ماتم، باقی مانده لبخند را از صورتش پاک کرد.
بعد از پایان مراسم صمد، فتح الله به جبهه بازگشت و مدتی بعد غریبانه به شهادت رسید و خانواده را در 8 سال انتظار بازگشت خونینش گذاشت.
راوی: برادر شهید

رویای صادقه
مسیر حرکت همه گردان ها با شناسایی محور عملیاتی مشخص شده بود. پس از طی مسیری قرار شد کمی استراحت کنند. یدالله، سیدی را در خواب دید. مسیری را به او نشان داده بود که از آن راه بروند. از خواب بیدار شد. مانده بود از محور شناسایی شده بروند یا از محوری که در خواب به او نشان داده شده بود!
یدالله به خدا توکل کرد و تغیر مسیر داد.در طول راه به هیچ مانع و دشمنی برخورد نکردند و به راحتی به هدف تعیین شده رسیدند. بعد از عملیات فهمید دشمن در محور قبلی در کمین شان بوده.
راوی: برادر شهید

درایت
هفت الی هشت گردان در پشت خط برای عملیات محرم آماده بودند. تجهیزات فراوانی هم آوردند. باران به شدت میبارید. رودخانه طغیان کرد و تعدادی از بچهها را آب برد. تجهیزات و اسلحهها هم پر از آب شده بود. شهید تقی یار با همان نیروی باقیمانده دستور حمله به گردان تحت امر خود را داد.
دشمن تصور نمی کرد با آن شرایط حملهای صورت گیرد. خیلی از عراقیها در سنگرشان خواب بودند که به اسارت نیروها رسیدند. مواضع دشمن هم گرفته شد. یدالله در آن عملیات فرمانده گردان قمر بنی هاشم (ع) تیپ نجف اشرف بود.
راوی: حسین عموشاهی

فرمانده گردان
در عملیات محرم گردان ما پشت خاکریز دشمن زمین گیر شده بود و عراقی ها از بالا به سوی ما نارنجک پرتاب میکردند. ما همه فکر میکردیم که اینجا میدان مین است و انفجار از مینهاست. کمی جلو رفته و متوجه قضیه شدم و به فرمانده گردان، شهید یدالله تقی یار گزارش دادم. او با یک فریاد همه را از زمین بلند کرد و گفت: برخیزید! چرا زمین گیر شدهاید! بچهها گفتند: برادر تقی یار اینجا پاک سازی نشده است و میدان مین است. شهید در حالی که به جلو راه می رفت، گفت: : «این جا هیچ میدان مینی نیست و من جلو حرکت میکنم و شما به دنبال من حرکت کنید» با حرکت او، بقیه بچهها رمقی تازه یافتند و موانع دشمن را تصرف کردند.
راوی: حسین عموشاهی

تا قدس
یعد از پیروزی عملیات برای مصاحبه، پیش یدالله رفته بودند. از خودش چیزی نگفت! بیشتر از نوجوانهای سیزده، چهارده سالهای میگفت که وقتی در برابر عراقیهای درشت هیکل میایستادند، همه عراقیها پا به فرار میگذاشتند. میگفت: «همهی اینها به خاطر عظمت ایمان آنهاست. با این نیروها ما تا قدس هم که بخواهیم، می توانیم برویم.»
راوی: مصاحبه شهید

در محاصره ی دشمن
سه گردان از لشگر هشت نجف اشرف در عملیات والفجر مقدماتی وارد عمل شده بودند. هشت کیلومتر پیشروی کرده بودند. کانالها و سیم خاردارها در دو طرف، منطقهی مین در جلو و دشمن در عقب باعث محاصرهی نیروها شد.
یدالله فرمانده محور عملیاتی در این عملیات بود. خودش و بیشتر نیروهای تحت امرش زخمی شده بودند. هوا در حال روشن شدن بود و دشمن در حال پیشروی. خود را کشان کشان بالای سر نیروهای زخمی میرساند و چند قطره آب در گلویشان میریخت.
راوی: حیدر صابری

سیب سرخ
در عملیات والفجر مقدماتی پس از مجروح شدن در منطقه دشمن، حدود دو روز بود چیزی نخورده بود. ترکش به شکم و دستش اصابت کرده بود. از دست دادن خون زیاد باعث ضعفش شده بود. رو به آسمان کرد و از خدا کمک خواست. کمی جلوتر در سنگر عراقیها، متوجه سیب سرخ بر روی زمین شد. آن را خورد و جانی دوباره گرفت.
راوی: برادر شهید

بازگشت
بعد از گذشتن دو روز و سه شب همه از برگشتن یدالله از منطقه نا امید شده بودند. یدالله نیز تصور آن را نمیکرد که بتواند خود را به منطقهی خودی برساند. دست توانای پروردگار و با شجاعتی که مخصوص او بود به سمت نیروهای خودی حرکت کرد. سیاهی بچهها را که از دور دید چشمانش سیاهی رفت. بچهها او را دیده بودند، خودشان را به او رساندند و همه با خوشحالی الله اکبر سر دادند و بدن نیمه جانش را به بیمارستان بردند.
راوی: حیدر صابری

تیر خلاص
بعد از عملیات والفجر مقدماتی یدالله را دیدم و از او راجع به زخمی شدنش و ماندنش در منطقه عراقیها پرسیدم و او گفت: «بعد از عملیات اعلام عقب نشینی شد و چون عراقیها سریعاً پیشروی کردند امکان انتقال شهدا و مجروحان به عقب نبود. من نیز که از ناحیه دست و شکم مجروح شده بودم به واسطه شدت خونریزی ماندم.
دو شبانه روز میان خاکریز ایران و عراق افتاده بودیم. هر مجروحی که به هوش میآمد فریاد (یا حسین) و (آب،آب) او جان را خراش و جگر را چاک میداد. چند مرتبه عراقیها که متوجه حرکت مجروحین شده بودند، بالای سر آنها رفته و هر کس که زنده بود با یک تیر، خلاص میکردند.
یکی دو بار نیز بالای سر من آمدند ولی چون خود را به صورت مرده بی حرکت جلوه دادم، مرا مرده انگاشتند. »
راوی: حیدر صابری

نشانی از برادر
مادر بی تاب و پدر بی قرار بود. به شهادت پسرانشان راضی بودند و بر آن میبالیدند، اما برنگشتن جنازهی فتح الله داغی بر سینه آنها گذاشته بود. یدالله چند باری برای پیدا کردن نشانی از برادر به منطقه مریوان رفت اما چیزی نیافت.
در آخر به مادر گفت: «شما چیزی را که در راه خدا داده اید دیگر نباید به دنبال آن باشید.»
و پدر و مادر راضی شدند به رضای خدا.
راوی: همسر شهید

منع از اعزام
با شهادت برادرانش دیگر اجازه اعزام به جبهه به او نمیدادند! یدالله خیلی اصرار میکرد اما بی فایده بود. مجبور شد مسئولیت فرماندهی عملیات سپاه خمینی شهر را پذیرفته و همان جا مشغول به کار شود.
راوی: همسر شهید

تصمیم رفتن
نشستم کنارش و به او گفتم: «بودنت در این جا هم نیازه. برای چه میخوای بری؟ میدونی اگر بری بازگشتی در کارت نیست؟»
به من گفت: «خوب تو که میدانی چرا جلوی من را میگیری؟!»
گفتم: «دخترت هنوز کوچیکه. دلت میاد؟» گفت: «دلم نمیاد ولی او هم خدایی دارد. همان خدایی که به من امر کرده به جبهه بروم مواظب خانوادهام است. من باید بروم.»
راوی: سید جعفر میری

گمنام
آرام و گوشه گیر شده بود. دیگر شور و حال گذشته را نداشت. ماندن در شهر برایش قفسی بود که در آن زندانی شده بود. بعد از مدتی به بهانه گرفتن مرخصی از محل کارش به مناطق عملیاتی اعزام شد.
نمیخواست مسئولیتی قبول کند، دوست داشت به عنوان نیروی عادی به جبهه برود. موفق هم شد. عضو گردان یا مهدی (عج) لشکر که نیروهای تازه وارد در این گردان بودند شد و گمنان وارد منطقه شد.
راوی: حیدر صابری

فرمانده ی محور عملیاتی
نزدیک کربلای پنج بود. حاج احمد کاظمی، فرمانده لشکر زرهی هشت نجف اشرف خبردار شد که یدالله به منطقه آمده است. پیکی را به سراغش فرستاد. به پیشش که آمد در آغوشش کشید. بعد هم خواست فرماندهی محور عملیاتی را قبول کند. یدالله قبول نمیکرد. اما دستوری بود از جانب فرمانده و او مجبور شد بپذیرد.
راوی: حیدر صابری

فرمانده تیپ ضربت
حاج احمد با جمع آوری نیروهای قدیمی و با تجربه تیپی تشکیل داد به عنوان تیپ ضربت. مسئولیت تیپ را به عهدهی یدالله گذاشت. میخواست در موقع حساس و استراتژیک عملیات کربلای پنج، تیپ ضربت وارد میدان شود. این آخرین مسئولیت یدالله بود.
راوی: برادر شهید

سنگر بهداری
در حین عملیات کربلای پنج ترکشی به سرش اصابت کرد. خون با شدت از سرش جاری بود. یدالله حاضر نمیشد به عقب برگردد. چندتایی از نیروها اطرافش را گرفتند و با اجبار به بهداری بردند. وارد که شد سنگر پر بود از مجروحان و زخمیهایی که صدای آه و ناله هر کدام بلند بود. همان جا باندی برداشت. به سرش بست و از سنگر بهداری خارج شد.
راوی: سید جعفر میری

شهادت
عراق وارد شلمچه شده بود. باران آتش و گلوله روی سر نیروها کارساز نشد. آب را در منطقه رها کرد و متوسل به گازهای شیمیایی شد. یدالله هم همان جا شیمیایی شد و به دنبال آن ترکشی، پهلویش، همانند مادرش حضرت زهرا (س) که بسیار به او عشق می ورزید، را شکافت. بدنش در میان آب افتاد و آسمانی شد.
راوی: برادر شهید

» خانواده
ازدواج
وقتی صحبت از ازدواج کردنش پیش آمد گفت: “دوست دارم با همسر شهید ازدواج کنم.”
چند ماهی از شهادت برادرش صمد میگذشت. صمد نامزد داشت. همان را برای یدالله خواستگاری کردند. خانوادهاش زیاد راضی نبودند. اما بالاخره قبول کردند.
راوی: برادر شهید

ازدواج جنگی
به قول خودش ازدواجمان هم جنگی بود. خواستگاری و مهربران و عقد یک شبه انجام شد. قبل از آن اما یدالله حرفهایش را زده بود. گفت: “من میخواهم به جبهه بروم. شما که مانع از رفتن من نمیشوید؟! باید مطمئن باشید انتخابتان درست است. احتمال شهید، مجروح یا اسیر شدنم هست.”
راوی: همسر شهید

سفره عقد
به علت جراحاتش مجبور بود مدتی به منطقه نرود. در همان چند روز میخواست کار را تمام کند. بدنش پر از زخم بود. بوی الکل تمام فضای اتاق را پر کرده بود. یدالله با همان شلوار و اورکت نظامی نشسته بود کنار من، سر سفره عقد.
راوی: همسر شهید

ساده
یک آیینه و یک شمعدان، یک دست لباس و یک چادر مشکی، همهی خرید عروسی بود. حلقهی ازدواجم هم همان انگشتر نامزدی صمد بود. یدالله میگفت: “اینها زرق و برق دنیاست. بهتره همه چیز ساده باشه.” به من هم سفارش میکرد برای جهیزیه زیاد خرید نکنید. شانزده روز بعد از عقد، مراسم عروسی به پا شد.
راوی: همسر شهید

مراسم عروسی
اطلاعیهای در سپاه به دیوار زده بودند. روی آن نوشته شده بود: “مراسم عروسی یدالله تقی یار، همراه با دعای کمیل و صرف شام.” شامشان آبگوشت بود. بعد از مراسم هم یک مینی بوس از بچههای سپاه با چند نفری از خانواده با تکبیر و صلوات عروس خانم را به خانهی داماد بردند.
راوی: همسر شهید

خانه ی پدری
زندگیمان را در همان خانهی پدری شروع کردیم. خانهای قدیمی با اتاقهایی در اطراف و حیاطی بزرگ در وسط. هر اتاق برای یکی از برادرها بود همراه با خانوادهاش، پدر و مادر هم در یک اتاق زندگی میکردند.
راوی: همسر شهید

راهی جبهه
بخیههای دستش را هنوز نکشیده بود. پانسمانهایش را خودش عوض میکرد. از وقتی عروسی کرد دنبالش بود به جبهه برگردد. مسئولیتش در سپاه، شهادت برادرانش و تشکیل خانواده باعث شده بود اجازه اعزام به او ندهند. آخر به عنوان نیروی عادی راهی شد.
راوی: همسر شهید

روابط خانوادگی
با خانوادهام رابطه خیلی خوبی داشت. اهل رفت و آمد بود. آنها هم خیلی قبولش داشتند. حتی در میهمانیها مجبورش میکردند برای نماز جلو بایستد و به او اقتدا میکردند.
راوی: همسر شهید

فرزندان
آذرماه سال 62 مصادف بود با هفته وحدت که پسرمان به دنیا آمد. نامش را مصطفی گذاشت و برایش گوسفندی قربانی کرد. دخترمان هم که در شهریور ماه سال 65 به دنیا آمد، خیلی خوشحال شد. به سجده افتاد و خدا را شکر کرد. مرتب میگفت: “خدا نعمت و رحمتش را در حق من تمام کرد.” اسم دخترمان را مریم گذاشت.
راوی: همسر شهید

دختر دوست
یدالله، دختری بود. مصطفی را دوست داشت اما بیشتر دور و بر مریم میگشت. نوازشش میکرد و میبوسیدش. از خانه هم که میخواست بیرون برود آخرین نفر، مریم را میبوسید و سفارشش را به من میکرد.
برای تربیت بچهها هم خیلی حساس بود. به من میگفت : ” قبل از شیر دادن به بچهها حتماً وضو بگیر و دائم ذکر بگو.”
راوی: همسر شهید

تربیت کودکان
مصطفی سه ساله بود که از من خواست نماز خواندن را یادش دهم. خودش کمتر در خانه بود و همان وقت را هم بیشتر برای بچهها صرف میکرد. اعتقاد داشت تربیت کودکان در سن کم و آموزشهای دینی به آنها باعث شکل گیری شخصیتشان میشود و معارف با وجودشان آمیخته میشود.
راوی: همسر شهید

رفاه خانواده
صاحب فرزند که شد تصمیم گرفت برای رفاه خانوادهاش خانهای بسازد. خانهی پدریشان قدیمی بود. امکانات مناسبی هم نداشت. از چند جایی وام تهیه کرد و خودش مصالح میخرید و بنایی میکرد. زمانهایی که در مرخصی بود بیشتر وقتش سر ساختمان میگذشت. آخر هم شهادتش باعث شد کار ساختمان نیمه تمام بماند.
راوی: همسر شهید

آخرین زیارت
با هم به گلستان شهدا رفته بودیم. بین قبور شهدا راه میرفت و گریه میکرد. یکی یکی عکسهای شهدا را به من نشان میداد و خاطراتش را برای من تعریف میکرد. ترس در چهرهاش نمایان بود. ترس از شهید نشدن. او خود را مدیون و مسئول خون شهدا میدانست.
راوی: همسر شهید

رضایت
عهد بسته بود مانع رفتنش به جبهه نشوم اما تحمل دوریاش را هم نداشتم. اگر چند روزی بیشتر اصفهان میماند در چهرهاش آشفتگی و نگرانی را حس میکردم. گویی گمشدهای داشت که نمیتوانست پیدایش کند. پا روی دلم گذاشتم و گفتم: “باشه برو جبهه! اصلا سه ماه برو!” یدالله از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید. سوم دی ماه 65 بود که برای آخرین بار راهی شد.
راوی: همسر شهید

دیدار آخر
اتوبوسها به صف، خارج از پادگان ایستاده بودند. بوی اسفند همهی فضا را گرفته بود. من مریم را در آغوش گرفته بودم و با نگاه بارانی یدالله را بدرقه میکردم. مصطفی با گریه بابا را صدا میزد. یدالله طاقت نیاورد. از ماشین پیاده شد و دست مصطفی را گرفت و مریم را غرق در بوسه کرد. وداع سختی بود. هیچ کدام نمیدانستیم دیدار آخرمان است.
راوی: همسر شهید

عکس
هر بار میخواست به مأموریت برود، عکسی از خانواده را با خود میبرد. این بار که داشت ساکش را میبست، گفت: “هیچ عکسی نمیبرم. وقتی چشمم به عکسها میافتد دلتنگ میشوم.” بعد از شهادت که وسایلش را آوردند، عکس خانواده روی همهی وسایل داخل ساک بود.
راوی: همسر شهید

خبر شهادت
چند روزی بود آشفته بودم و دلتنگ. مریم در آغوشم بود. مصطفی هم گوشهی اتاق خوابیده بود. صدای زنگ سکوت خانه را شکست. بند دلم پاره شد. پدر در را باز کرده بود. وقتی برگشت از چهرهی پدر میشد فهمید خبری دارد. سوالش را نیمه تمام پرسید. پدر خبر شهادت سومین فرزندش را شنیده بود.
راوی: همسر شهید

» سیره عبادی و اخلاقی
روی بال ملائک
صدای اذان را که میشنید همه را به نماز دعوت میکرد. اعتقاد داشت: “هنگام اذان فرشتهها بالهای خود را پهن میکنند و کسی که نماز اول وقت میخواند جایش روی بال فرشتهها است. اما کسی که نماز را به تأخیر بیندازد، باید روی زمین نماز بخواند.”
راوی: سید جعفر میری

نماز امام
در آن مدتی که محافظ امام خمینی (ره) بود از دور هم که شده خیلی به نماز خواندن امام توجه میکرد. وقتی میخواست به نماز بایستد سعی میکرد نماز خواندنش مانند امام باشد. با همان آرامش و طمأنینه. با بیان اذکار و دعاهای امام خمینی (ره).
راوی: حیدر صابری

زیارت قم
به زیارت حضرت فاطمه معصومه (س) رفته بودیم. چند ساعتی بیشتر فرصت نداشتیم. همهی بچهها تأکید داشتند با عجله وارد حرم شوند و به دعا و زیارت بیشتری برسند. یدالله اما آرامتر از همیشه قدم بر میداشت. میگفت: “زیاد دعا و زیارت خواندن مهم نیست. مهم معرفت و شناختی است که برای دعا باید پیدا کنیم. باید قبل از ورود حضرت به ما توجهی کنند.”
راوی: حیدر صابری

مطیع محض
فقط کافی بود احساس کند امام درخواستی دارند. خود را موظف به اجرای آن میدانست. حالا آن درخواست هرچه باشد و در حیطهی مسئولیت هرکس. میگفت: “اشارهی امام برای من دستوره. اگه امام اشاره کنند من با همهی مسئولیتها و کارهایی که دارم باز هم مطیع ایشانم.” تبعیت از فرماندهان را هم در راستای تبعیت از امام میدانست و نسبت به آن مطیع محض بود.
راوی: حیدر صابری

طی مسیر
یدالله همیشه جسم خویش را در میدان آزمایشات در ورطه امتحان قرار میداد و با تحمل سختیها روحش را جلا میبخشید. آن زمان که او در اوج مبارزات مردمی علیه رژیم شاهنشاهی در مقابل مأموران حکومت نطامی میایستاد و در شبهای خفقان با وجود منع عبور ومرور، شبانه بیش از 15 کیلومتر راه را پیاده از محل درگیری تا محل اقامت خود طی میکرد، گویا میدانست باید این مسیر را طی کند تا در آینده توان جسمیاش در حدی باشد که از امکانات کمتر استفاده کند. یدالله هنگامی که مسئولیت فرماندهی عملیات سپاه خمینی شهر را بر عهده داشت از “رهنان” تا خمینی شهر را حتی در روزهای سرد زمستان با موتور سیکلت خود طی میکرد و حاضر نمیشد از بیتالمال و وسیله نقلیه سپاه استفاده کند و چه زیباست آزمایشهای مقدماتی که انسان را برای امتحانات بزرگتر در آینده آماده میسازد و یدالله در تمام امتحانات سرافراز و پیروز گردید.
راوی: سید جعفر میری

کرامات امام رضا (علیه السلام)
اردوی زیارتی مشهد بود. بچهها دور هم در صحن مسجد گوهرشاد حرم نشسته بودند و هر کسی چیزی میگفت. بساط خنده فراهم بود. یدالله چند باری از بچهها خواست آرام باشند اما فایدهای نکرد. ایستاد میان جمع و شروع کرد به حرف زدن. از کرامات امام رضا (علیه السلام) گفت. همه ساکت بودند و اشک آرام آرام از گوشههای چشمشان میریخت. مردم همه به دور بچهها جمع شده بودند.
راوی: سید جعفر میری

حفظ بیت المال
از جبهه که بر میگشت، لباسهایش را در سپاه عوض میکرد. همهی وسایلش را میگذاشت آنجا و بعد به خانه میآمد. در مصرف بیت المال حساس بود. اعتقاد داشت : “این اموال مال یک نفر نیست که بشود تصرف کرد و بعد هم با یک حلالیت مشکل رفع شود. این اموال برای همه مردم است باید مواظب باشیم چطور مصرفشان میکنیم.”
راوی: سید جعفر میری

شکر خدا
میگفت: “بعد از نمازهایتان بلافاصله مهر را نبوسید و بلند شوید بروید. کمی بنشینید و حداقل یک سجده شکر به جا آورید. خدا این همه نعمت به ما داده باید شکرش را به جا آوریم.”
راوی: سید جعفر میری

عاشق امام خمینی (ره)
هر چند ساعت یکبار دست در جیبش میبرد و عکسی از امام را که همیشه همراهش بود درمیآورد، میبوسید و بر چشمانش میگذاشت. گویی با این کار آرامش تمام وجودش را میگرفت. یدالله عاشق امام خمینی (ره) بود و توصیهی همیشگیاش عمل به فرامین و دستورات امام.
راوی: سید جعفر میری

اطاعت بی چون و چرا
“باید فرامین اسلام مو به مو اجرا شود. چرا که همهی آن فرامین بدون نقص است و از ائمه اطهار به ما رسیده است. در این زمان هم مجتهدین و علما نمایندهی امامان هستند و باید به نحو احسن از آنها اطاعت کنیم. اسلام چون و چرا ندارد. ما نمیتوانیم به راحتی خود را مسلمان بنامیم.”
راوی: سید جعفر میری

مال دنیا
بحثمان داغ شده بود. من روی حرفم پافشاری میکردم که مال و ثروت چیز خوبیه، تازه میتونیم در راه خدا انفاق کنیم. یدالله اما مصمم بود و گفت : “تو دعا کن هیچ وقت پولدار نشی!” من گفتم: مگه بده آدم دست کسی را بگیره؟!
گفت: “نه، ولی وقتی خدا به تو مال زیاد داد همه را فراموش میکنی. به دیگران فخر میفروشی. در مادیات غرق میشی و از خدا غافل.”
گفتم پس چه کنم؟ گفت: “دعا کن خدا قدرت و ظرفیت داشتن ثروت را اول بدهد بعد خود ثروت را.”
راوی: سید جعفر میری

مراعات
در سپاه بنزین فراوان بود و ماشین هم زیاد! یادم میآید زمانی که بنزین کوپنی شده بود، روزی کوپنهایش تمام شده بود و پیاده یا با اتوبوس به محل کار خود در سپاه از رهنان تا خمینیشهر رفت و آمد میکرد. یک روز بهش گفتم : یدالله تو که تمام بنزینهای خمینی شهر زیر نظرت است پس چرا پیاده رفت و آمد میکنی؟ گفت: “خیلی چیزها، خیلی جاها هست! اگر خیلی دلت به حال من میسوزد یکی از کوپنهایت را به من بفروش. همه آنهایی که میگویی استفاده کن حساب و کتاب دارد!”
راوی: برادر شهید

کم خوردن
ساده غذا میخورد و کم. به دیگران هم توصیه میکرد : “سعی کنید با شکم سیر از سر سفره بلند نشید تا بتوانید درد گرسنگان را بچشید.” خودش هم در بیشتر روزها، روزه میگرفت.
راوی: سید جعفر میری

خمس مال
هر چیزی که میخرید، تاریخ خریدش را روی آن مینوشت. سر سال هم که میشد خمس مالش را حساب میکرد و میداد. دادن خمس را در کنار وجوبش باعث برکت و طیب شدن مال میدانست.
راوی: همسر شهید

انس با حضرت زهرا (سلام الله علیها)
از میان معصومین به حضرت زهرا (علیها السلام) ارادت ویژهای داشت. نام حضرت همیشه بر زبانش بود و مصیبت ایشان ذکر تنهاییهایش. ایام فاطمیه سوز و گداز عجیبی داشت. یدالله در عملیات کربلای 5 شهید شد. عملیاتی با رمز یا زهرا (سلام الله علیها) و شهادتی مانند شهادت مادرش حضرت زهرا (سلام الله علیها). یعنی با ترکشی که به پهلویش اصابت کرد.
راوی: همسر شهید

رد رشوه
بیست و پنج هزار تومان از قرض الحسنه خمینیشهر، ده هزار تومان هم از قرض الحسنه رهنان. بیست و نه هزار تومان هم از پدر خانمش قرض گرفت تا بتواند زمینی را که پدرش به او داده بود بسازد. پیشنهاد یک خانه در کنار زاینده رود با مبلغ زیادی پول را بهش دادند. فقط به شرط آن که پروندهی قاچاق مواد مخدر را پیگیری نکند. پیگیری که کرد هیچ، تا دستگیری نفر آخرشان هم پای کار ایستاد.
راوی: سید جعفر میری

شام عروسی
گوشش بدهکار نبود. حرف حرف خودش بود. میخواست شام شب عروسیش آبگوشت باشد. میگفت: “وقتی خیلیها نمیتوانند برنج بخرند، چه دلیلی دارد ما حتماً برنج بدهیم. تازه با این غذا کمتر هم اسراف میشود.”
راوی: سید جعفر میری

وقت شناس
میشد حدود ساعت زمان را با زمان آمدن و رفتنش فهمید. همه کارهایش با نظم و برنامه بود و خوش وعده بودنش سرآمد همه چیز. اگر با کسی وعده میکرد سر ساعت حاضر میشد. به موقع به خانه میآمد و به موقع میرفت.
راوی: همسر شهید

مطالعه
ازدواج که کرد تصمیم گرفت درس بخواند. تا ساعت 5 سپاه بود و بعد از آن به خانه میآمد و شبها به مدرسهی شبانه میرفت. در کنار کتابهای درسیاش کتابهای شهید مطهری و دکتر مفتح را هم زیاد میخواند. انس زیادی هم با نهج البلاغه داشت. سخنان مولا همیشه بر سر زبانش بود.
راوی: همسر شهید

اطلاعات بالا
پرسش را کلید فهمیدن میدانست. به هر فردی میرسید اگر در زمینهای تخصص داشت سوالاتی در همان زمینه از او میپرسید. به این شیوه اطلاعاتش را بالا میبرد. بیشتر اطلاعات نظامیاش را هم همین گونه به دست آورده بود. اهل مطالعه هم بود. دفترچهای داشت که جملات و سخنان علمی و آموزنده را در آن مینوشت.
راوی: سید جعفر میری

کمک به همسر
وقت هایی که در خانه بود به من کمک میکرد و به خصوص زمانهایی که باردار بودم. از جارو کردن حیاط گرفته تا گردگیری خانه و شستن ظرفها. همه کاری میکرد. میخواست روزهای نبوده در خانه را کمی جبران کند
راوی: همسر شهید

امام زمان (عج)
یدالله علاقه ویژهای به امام زمان (عج) داشت. مرتب میگفت : ” آیا من هستم که جمال نورانی حضرت مهدی (عج) را مشاهده کنم؟”. وقتی این شعر را برایش میخواندم اشک از چشمانش جاری میشد و قطره اشک مثل باران بر صورتش نقش میبست :
بیا بیا که سوختم ز هجر روی ماه تو
بهشت را فروختم به نیمی از نگاه تو
اگر که نیست باورت بیا که روبرو کنم
بدان امید زنده ام که باشم از سپاه تو
راوی: حسین نظری

» شیوهی فرماندهی
فرماندهی گمنام
من در کردستان بودم. یدالله برای دیدن من به کردستان آمده بود. هر کدام شروع به توضیح اوضاع جنگ در منطقه نمودیم. یدالله فرمانده محور عملیاتی بود اما از مسئولیتش هیچ به من نگفت و به گونهای حرف میزد که گویی یک بسیجی عادی است. چند ماه بعد برای دیدن یدالله به جنوب رفتم و در مقر لشکر هشت نجف اشرف سراغ او را گرفتم. کسی یدالله تقی یار بسیجی را نمیشناخت. میگفتند فرماندهای هست به این نام ولی گمان نمیبردم برادرم فرمانده باشد. در آخر هم بدون دیدن یدالله برگشتم. بعد از مدتی یدالله را دیدم و موضوع را بهش گقتم ولی یدالله لبخندی زد.
راوی: برادر شهید

ذکر در پست
هر نگهبانی را که قرار بود به پست برود در اتاقش احضار میکرد. به آنها میگفت : “گرچه باید حواستان جمع کار باشد و اصلاً غافل نشوید، اما میتوانید زمانهایی که آن بالا هستید ذکر بگویید و با خدا خلوت کنید. این فرصتها دیگر برایتان پیش نمیآید. از آن به خوبی استفاده کنید.”
راوی: سید جعفر میری

دوستی و رفاقت
پنجشنبهها برای کادر سپاه جلسهی هفتگی گذاشته بود. کمتر خودش حرف میزد. آن روز اما با نام حضرت زهرا (علیها السلام) جلسه را آغاز کرد و گفت : “بچهها با هم رفیق باشید و این رفاقت و دوستی را به خاطر مشکلات زندگی نبرید و نه فقط در سپاه که بیرون از آن هم با هم باشید، از هم اطلاع داشته باشید. دست هم را بگیرید و اگر کسی دستتنگ است در خفا به او کمک کنید.”
راوی: سید جعفر میری

اهمیت به نظافت
یک پلاستیک دست میگرفت و در محوطه راه میافتاد و آشغالها را جمع میکرد. بعد هم جارو دست گرفته و همه جا را تمیز میکرد. اگر میدید نیروها ظاهری نامنظم و موهایی بلند دارند میگفت : “برو از امور مالی وام بگیر و این موهایت را کوتاه کن.”
راوی: سید جعفر میری

لباس بسیجی
از میان همهی جبههایها، بسیجیها برایش چیز دیگری بودند. خیلی به آنها علاقه داشت و در قبالشان هم احساس مسئولیت میکرد. میگفت: “دوست دارم اگر شهید شدم با لباس بسیجی باشم.”
همان هم شد. موقع شهادت لباس بسیجی به تن داشت و با همان لباس به خاک سپرده شد.
راوی: همسر شهید

خدمتگزار
خوشش نمیآمد کسی با عنوان فرمانده صدایش کند. نه تنها در ظاهر که در عمل هم کاری میکرد که دیگران او را جدای از خود نبینند. میگفت : “من خدمتگزار این بچهها و مردم انقلابم.” حتی زمانهایی که قرار بود ساخت و سازی صورت گیرد خودش بیل به دست میگرفت و مثل یک کارگر کار میکرد.
راوی: سید جعفر میری

سخنرانی امام
به دستور یدالله همهی کادر سپاه داخل سالن جمع شده بودند. رادیو را روشن کرد و خودش نزدیکتر از همه به آن نشست. سکوت همهی سالن را گرفته بود. هیچ کس حق حرف زدن نداشت. همه باید به حرفهای امام گوش میدادند. زمانهایی که امام سخنرانی داشتند از برنامههای اصلی یدالله همین کار بود.
راوی: سید جعفر میری

اردوهای زیارتی
ساختمان سپاه نه تنها مبداء اعزام نیروها بود، که محلی شده بود برای وداع با جنازهی شهدا. بچههایی که با اشتیاق نیروهای اعزامی را بدرقه میکردند حالا مجبور بودند به استقبال جنازههایشان بروند. روحیهی نیروها خیلی گرفته شده بود. یدالله که در سپاه مشغول به کار شد، برای عوض کردن روحیهی بچهها اردوهای زیارتی و سیاحتی راه انداخت تا بر استقامت و توانشان بیفزاید.
راوی: سید جعفر میری

قانون گردان
موقع تقسیم تدارکات و پذیراییها که میشد، اول نیروهای عادی بعد اگر چیزی میماند کادر گردان و فرماندهی. وقت تقسیم کار که میشد، اول از همه فرماندهی و کادر گردان بعد هم بقیه نیروها.
قانون همیشگی یدالله همین بود. خیلی وقتها برای خودش چیزی از تدارکات باقی نمیماند.
راوی: حیدر صابری

مدارا با اسیر
در حین عملیات چندتایی عراقی اسیر کرد. سپرد به دست نیروها و رفت. در هر فرصتی بر میگشت و سفارش عراقیها را میکرد. نکند نیروها آسیبی به آنها برسانند. وقتی هم قرار شد به عقب منتقل شوند سفارش کرد آبشان بدهند و دستشان را جوری ببندند که زخمی نشود. چندتایی از نیروها کلافه شدند و اعتراض کردند. یدالله گفت : “به ما دستور دادند اسرا را صحیح و سالم ببریم عقب. اگر دستور به کشتن آ نها میدادند لحظهای درنگ نمیکردم.”
راوی: حیدر صابری

هدایت
ساعتها بحث و جدالش با مردی، بچههای سپاه را کلافه کرده بود. یکی از بچهها گفت : “بهتر نیست یه بار که این مرد اعتقاداتمون را مسخره میکنه، به جای بحث، با یه سیلی جوابگوش باشی. اینطوری اینقدر جسارت نمیکنه.”
یدالله اما با جدیت گفت : “من تا وقتی که میتونم با حرف زدن او را راهنمایی میکنم حتی اگر قبول هم نکرد. وقتی هم نتونستم جوابش را بدم میگم تو راه خودت را برو و ما هم راه خودمون را.”
راوی: سید جعفر میری

نور عظیم
اعتقاد داشت شهادت نور عظیمی است و به آن عشق میورزید. همیشه میگفت : “اگر ما به جز راه شهادت از این دنیا برویم در برابر حضرت زهرا (سلام الله علیها) خجالت زده و شرمنده میشویم. پس دعا کنید که شهید شویم.”
اعتقادش محرکی بود برای کسانی که از رفتن به جبهه ابا داشتند.
راوی: سید جعفر میری

» کودکی تا انقلاب
پدر
پدرم مرحوم حاج رحیم تقی یار، کشاورزی سخت کوش و زحمت کش بود. هر کاری از دستش بر میآمد برای مردم میکرد. در درمان بیماری دامها تخصص داشت. از شکسته بندی هم میدانست. به مردم خدمت میکرد بدون هیچ چشم داشتی. یدالله با لقمه حلال این مرد رشد کرد.
راوی: برادر شهید

مادر
مادرم، مرحومه حاجیه خانم بیگم السادات اعتصامی، زنی مومنه که تا حالا پس از سالها گذشتن از مرگش هنوز مردم خوبیهایش را در ذهن دارند، بعضیها هم سر قبرش رفته و حاجت میگیرند. خوش خوی و خوش منش بود. اهل نماز شب و دعا بود. در دامان چنین مادری یدالله پرورش یافت.
راوی: برادر شهید

کودکی
پدر کشاورز بود. بیشتر وقت خود را در زمین میگذراند. یدالله هم از کودکی در کنار پدر کشاورزی میکرد. گاهی هم دامداری. بزرگتر که شد نجاری را به عنوان شغل انتخاب کرد. روزها کار میکرد و شبها درس میخواند.
راوی: برادر شهید

وقت نماز
یک گل دیگر بیشتر نمانده بود تا برنده شوند. فوتبالش خوب بود. بچهها او را برای زدن گل آخر تشویق میکردند. صدای اذان که در فضای محل پیچید بازی را رها کرد و به سمت مسجد رفت. اصرار بچهها هم برای ماندن بیفایده بود.
راوی: مرتضی علیجانی

رساله ی امام خمینی (ره)
یدالله چند وقتی بود که مرا زیر نظر داشت. با زحمت رسالهای تهیه کرده بود و آن را در زیر چوبهای کارگاه نجاری پنهان کرده و شبها به خانه میآوردم و در تنهایی میخواندم. پاپیچ برادر شد! تازه فهمید کتاب رسالهی مجتهدی است به نام خمینی. همان جا بود که با نام امام خمینی (ره) آشنا شد.
راوی: برادر شهید

آشنایی با امام
از وقتی نام خمینی را از برادر شنیده بود، خیلی مشتاق بود در مورد او بیشتر بداند. هر شب کنار برادر مینشست و رساله امام را میخواند. جواد هم همهی چیزهایی را که در مورد امام شنیده بود برای یدالله تعریف میکرد. آن روزها داشتن رساله امام و حتی آوردن نامش جرم بود.
راوی: برادر شهید

فعالیت انقلابی
عکسها و اعلامیههای امام را از روحانی مسجد محل میگرفتند. آنها را به مرکز شهر اصفهان آورده و در خانهها پخش میکردند. سن زیادی نداشتند، حضورشان بیشتر در کوچهها به بازیهای کودکانه میخورد. ساواک زیاد به آنها شک نمیکرد. چند باری هم که دنبالشان کردند از کوچهها فرار کردند.
راوی: برادر شهید

15 کیلومتر
یدالله متوجه شده بود دانشگاه اصفهان مورد هجوم مأموران رژیم قرار گرفته. برای همراهی با دانشجویان خود را به آنجا رساند. حدود ساعت دو نیمه شب بود که درگیریها خاتمه یافت. با وجود برقراری حکومت نظامی مجبور شد فاصلهی 15 کیلومتری تا رهنان را پای پیاده برگردد.
راوی: مرتضی علیجانی

نگهبانی
انقلاب که به پیروزی رسید، هنوز ارگان و سازمان خاصی برای امنیت شهر تشکیل نشده بود. یدالله به همراه تعدادی دیگر از دوستان شبها در خیابانهای رهنان نگهبانی میدادند تا سودجویی عدهای باعث دلزدگی مردم نشود.

شجاعت
صدای تیر که در تظاهرات بلند میشد همه فرار میکردند ولی یدالله میایستاد و میگفت : “شما که از این چند تا تیر میترسید چطور میخواهید انقلاب کنید؟”
راوی: مرتضی علیجانی
مصاحبه شهید
روایت همسر سردار شهید یدالله تقی یار از آخرین وداع
تصاویر شهید
بازدیدها: 87













































